
فاطميه فصـل تجديـدغــم است
بـر لـب شيعـه ســـرود ماتـم است
فاطميه حرمت حيــدر شكست
فاطميــه پهلــوي كـوثــر شكســـت
فاطميه وقـــت آه و درد بــــود
فصــل داغ وغـربت يـك مـرد بـود
فاطميه حجله غــم بسته است
سـاقي كـوثـر به غـم بنشسته است

بانوى بانوان-در سوگ عصمت كبرى، فاطمه زهرا(س)

فاطمه، يادگار رسول خدا و تنها دختر اوست. مدينه، عطر محمد(ص) را از او استشمام مىكند و در خلق و خلق، به او مىنگرد كه «آينه مصطفىنما» است. فاطمه، موهبتبزرگ خدا به بشريت است. كوثر هميشه جوشان و جارى و فيضگستر ابدى است. اما بانويى است، شكستهبال و پر، رنجديده و محزون، غريب و بىپناه، و در داغ رحلت رسول خاتم، دل شكسته و مغموم. مگر چند روز از آن «ماتم بزرگ» از رحلت آخرين سفير حق، از كوچ آخرين منادى ملكوت گذشته، كه باغ رسالت چنين خزان و گل عصمت اينگونه پرپر شده است؟ مدينه، بوى غم و رنگ ماتم دارد. آنان كه در پى «چگونه زيستن» و يافتن «الگوى حيات» بودند، به فاطمه مىنگريستند. فاطمه در طاعت و خشيت و عفاف و حجاب و حيا، «ميزان» بود. چشمهسار حكمت و رحمت و عطوفتبود. خشم و رضاى او، ميزان خشم و رضاى رحمان بود،جلوه همه كمالات مكتب و مظهر همه خوبيهاى انسان! دختر رسالتبود و همسر ولايت و مادر امامت. بانوى بانوان جهان بود، «سيدةنساء العالمين». اما اينك ... پس از وفات امين وحى، در خلوت غمگينانه مولا، تنهاترين انيس لحظههاى غربت اوست. على(ع) را، يگانه محرم راز و مرهم دردهاى جانگداز!راستى، داستان «رخ كبود» و «بازوى ورم كرده» و «ميخ در» و «سينه مجروح» چيست كه كتاب تاريخ را باغم، رنگ زده است؟ كيست مفسر آن رازهاى پنهان و دردهاى نهان؟ گرچه رسول مدنى در مدينه، خفته در خاك است، اما چشم خدايىاش بصير و بيناست و جسارتها در همين مدينه، پيش چشمان بيدار رسول، شكل مىگيرد. اين «مادر نمونه تاريخ» در كوچههاى پر ز غربت مدينةالنبى، در پى دستى است كه به يارى و حمايتش بر خيزد و در جستجوى پايى است كه براى احقاق حقش به راه افتد و زبانى كه به دفاع از او در كامى بچرخد! سلام برآن سينه زخمى، كه بوسهگاه محمد(ص) بود و عطر بهشت را با خود داشت.
وقتى بلبلى به فراق گل مبتلا مىشود،
چهمىماند، جز ناليدن و گريستن و فغان؟
بقیه در ادامه مطلب .....

در آستان حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها ...
سلام بر تو ای دخت پیامبر! سلام بر تو ای همسر ولی خدا! سلام بر تو ای مادر حسن و حسین که سرور جوانان بهشتی اند!
درود بر تو ای بانوی شهیده ی صدیقه! درود بر تو ای حوریه ی انسیه! درود بر تو ای ستم دیده! درود بر تو، و گل باران باد پیکر پاکت!
... زهرا گفتن، خود مناجات است، عشق ورزیدن به تو، خودعالمی است! اندیشیدن به تو، خود مائده ای آسمانی برای روح و جان است!
همه ی بزرگان و اندیشمندان از مدح و ثنای تو بازمانده اند... پس من چگونه می توانم در وصف توای فاطمه اطهر، قلم بفرسایم...؟
این چند سطر،تنها بخشی از عشق و اخلاص ناچیز من، به آستان پاک تو می باشد ! هر که باشم، هر آن چه داشته یا نداشته باشم، دست کم این حق را از آن خود می دانم که درد دلی کوتاه با مادرم داشته باشم...
در کوچه پس کوچه های مدینه و مکه، به دنبال رد پای ظریف و لطیف و زجر دیده ات می گشتم، در حالی که رایحه ی مسحورکننده عطر حرم مطهر پدر بزرگوارت، حضرت محمد مصطفی صلوات الله علیه وآله ، و نیز عطرغربت کشیده ی پراکنده در فضای اطراف آرامگاه ویران شده ی پسرت حسن مجتبی علیه السلام و نیز عطر نخل های سرسبز و آراسته ای که در کنار حرم مطهر اولین مظلوم عالم، همسر گرانقدرت، علی مرتضی علیه السلام و سرانجام عطر آن رایحه ی قدسی و سماوی قبله گاه عالم، آن کعبه دلنشینی که ذرات عشق و عطوفت و رحمت و آمرزش و مغفرت را به هر سو ساطع می کند، عطر خانه خدا به مشامم می رسید ... و من با خود زمزمه میکردم: مادرم! کجایی...؟ مادرم از کدامین سو، عطرجامه ی سیاهت به مشام جانم خواهد رسید تا روح دردمندم را تسکین دهد ؟ آه که در هیج کجای آن وادی مقدس، نشانی از تو،به جای نگذاشته اند. اما همه جا، نشان از سرسپردگی تو به پدر و شوی و فرزندانت دارد! همه جا نشان از حضور لطیف و مهربان تو در خود دارد! چه در بارگاه مطهر و مقدس پدر بزرگوارت، محمد مصطفی(صلوات الله علیه وآله) و چه درکنار محراب مهر و موم شده و نیمه ویرانت در مدینه، ای مادرغریبم.
در آن روز واپسین، اخلاص و بندگی خود را به نسیم داغ مدینه سپردم، تا پیام ناچیزم را به دست تو برساند: آمدم به سویت! نیافتمت. رفتم، همچنان که ندیده بودمت ... فقط احساست کردم ...
هنگامی که قبله گاه عالم، کعبه ی مکرمه را با دیده ی گریان نگریستم، و چشمی مشتاق بر آن دوختم، به عشق و مهربانی پروردگار عالم پی بردم و دانستم که بنده ی خوار و کوچک چه ذات جلیل و مقدس و عظیم الشانی هستم! چه قدر ناچیزم ... آن گاه، نام مبارک رسول خدا را بر زبان راندم و دقایقی بعد در کناررکن یمانی، زادگاه امیر مومنان قرار گرفتم. آری به یاد تو نیز بودم، ای مادرم! زیرا چیزی در برابر دیدگانم قرار گرفت؛ آن پارچه مقدس و سیاه، آن پارچه ای که کعبه را با وقاری تمام و کمال در بر گرفته است. مرا به یاد جامه ی باشکوهت انداخت. آری، رایحه مقدس و سرمست کننده ای که در فضای مسجدالحرام در پرواز است، رایحه کعبه معظمه، عطر هرگز استشمام نکرده چادرت را به یادم انداخت...
آه، مادرم! اینک یافتمت!
با در آغوش کشیدن پارچه سیاه کعبه، گوئیا دست به دامان تو می زدم.
مادرم! شفاعت مرا بر عهده گیر!
مادرم! نکند سیاهی پارچه کعبه، به معنای اندوه و سوگ عمیق و پایان ناپذیری است که پروردگار عالم، هماره برای شهادت تو به نمایش گذاشته است...؟
همه فرشتگان در ماتم پر کشیدن تو به آسمان ، با دلی شکسته و تنی رنجور و قلبی آزرده به دور کعبه طواف می کنند؟ آرزو داشتم، اما کجاست آن سعادت! آرزو داشتم در رکاب پدرت، محمد مصطفی صلوات الله علیه وآله و همسرت علی علیه السلام و پسرانت حسن و حسین علیهما السلام بجنگم! برای حسین عزیزم، در کربلا جان ناچیزم را تقدیم کنم!
مادرم! به فرزند بزرگوارت حجت بن الحسن - ارواحنا فداه- سفارش مرا نیز بفرما ... باشد تا به عنوان کم ترین سربازش ، افتخار حضور و جان فشانی در میدان رزم را برای او داشته باشم .
السلام علیک یا سیدة نساء العالمین ، من الاولین والاخرین
السلام علیک یا زوجة ولی الله و خیرالخلق بعد رسول الله
| گزارش تصويري: بازسازي حرمين عسگريين | ||
|
جمعآوري خاک و ويرانههاي داخل حرم ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() قطعاتي از ضريح مطهر پايان کار خارج کردن ويرانههاي به جا مانده ![]() کلمه جلاله براي نصب در بالاي قبه حرمين عسگريين ضريح موقت براي حرم امامين عسگريين ![]() | ||

به درستى كه زندگى و عملكرد رسول خدا صلى الله علیه وآله براى شما اسوه و سرمشق نیكویى است، با توجه به مفهوم واژه اسوه، منظور آیه این خواهد بود كه اگر مىخواهید در مسیر صراط مستقیم قرار گیرید، به رسول خدا صلى الله علیه وآله اقتدا كنید و از رفتار و كردار او پیروى و تبعیت كنید. البته، قرآن بلافاصله این هشدار را نیز مطرح مىسازد كه تنها كسانى مىتوانند پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله را الگو و سرمشق خود قرار دهند كه به خدا و روز رستاخیز اعتقاد داشته باشند و هرگز در لحظات زندگى خویش از یاد خدا غافل نگردند.
در این راستا، توجه به حفظ سلامت فكرى و اعتقادى بانوان از اهمیت و ضرورت بیشترى برخوردار است؛ چرا كه همواره در طول تاریخ خطرناكترین نقشههاى دشمنان از طریق نفوذ و ایجاد تغییر در نوع تفكر و بینش این قشر از جامعه عملى شده است.
به علاوه، حفظ سلامت بینش و دیدگاههاى ارزشى بانوان هر جامعهاى به لحاظ نقش بسیار مهمى كه در تربیت نسل جدید دارد، تضمین كننده سلامت فكرى و فرهنگى سایر اقشار نیز محسوب مىشود.
یكى از چهرههاى برجسته جهان اسلام،کهبه دلیل برخوردارى از ویژگىهاى منحصر به فرد در تمام زمینهها مىتواندبه عنوانیك الگوی به تمام معنى در همه اعصار مطرح شود، حضرت زینب علیها السلام است. بىشك همه كمالات آن حضرت در كل، علاوه بر بیان ابعاد مختلف شخصیت بىنظیر این بانوى بزرگوار، به درجه بالاى عرفان و خداشناسى او دلالت دارد. اگر مرتبه توحیدش قریب به مرتبه توحید حضرات معصومان نبود، هرگز نمىتوانست سكاندار طوفان كربلا باشد.همانگونه كه این بانوى گرانقدر در یكى از حساسترین برهههاى تاریخ اسلام، از طریق تدبیر و فداكارى و شهامت خطرى را كه متوجه كیان اسلام بود، برطرف نمود امروز نیز بانوان جامعه اسلامى مىتوانند از طریق اقتدا به سیره و عملكرد و فضایل شیرزن كربلا حضرت زینب كبرىعلیها السلام همه دسیسههاى ناجوانمردانه استكبار جهانى را در استیلا بر افکار بانوان مسلمان خنثى نمایند.
این نوشتار، كه با هدف گرامیداشت سال روز میلاد عقیله بنىهاشم به نگارش درآمده، مىكوشد تا پس از مرورى كوتاه به وقایع زندگى آن حضرت، اشارهاى نیز به برخى از كمالات و فضایل والاى ایشانداشته باشد.
در لحظات پایانى ظهر عاشورا وقتى بالاى سر پیكر خونین برادر و مقتداى خود امام حسینعلیه السلام آمدند، با این جمله: پروردگارا این هدیه و قربانى را از اهل بیت پیامبرصلى الله علیه وآله قبول فرما، نهایت اخلاص و فداكارى خود را به جهانیان اعلام كرد... امیرالمؤمنینعلیه السلام نامگذارى این كودك را به تاخیر انداختند تا رسول خدا صلى الله علیه وآله به مدینه برگشتند. آن حضرت به فرمان الهى نام این مولود مبارك را زینب گذاشتند و توصیه فرمودند كه این طفل را همواره گرامى بدارید؛ چون او شبیه جدهاش خدیجه كبرىعلیها السلام است.
یعنى همانگونه كه حضرت خدیجه علیها السلام در آغاز بعثت با شجاعت و فداكارى متحمل زحمات زیادى شد تا نهال نورسته اسلام حفظ و بارور شود، حضرت زینبعلیها السلام نیز با صبر و ایثار و تحمل سختترین فشارها از به خطر افتادن اساس اسلام جلوگیرى به عمل مىآورند.
در توصیف آن حضرت مىگویند: حضرت در وقار شخصیت چون جدهاش حضرت خدیجه علیها السلام و در عفاف و عصمت همانند مادرش زهرا علیها السلام بود.
زینب كبرى تا حدود پنج یا شش سالگى، تحت اشراف شخص پیامبراكرم صلى الله علیه وآله و در آغوش مادر بزرگوارش حضرت زهرا علیها السلام پرورش یافت و از این پس، مسؤولیت تربیت و پرورش او به عهده على علیه السلام گذارده شد. تا این كه در سال هفدهم هجرى به همسرى پسرعمویش، عبدالله بن جعفر درآمد.سالها بعد زمانی كه مردم با امیرالمؤمنین على بن ابىطالب علیه السلام بیعت كردند، حضرت براى یارى پدر از مدینه به كوفه رفت و در مدت پنج سال دوران سخت حكومت على علیه السلام، همواره یار و تسكین بخش غمهاى پدر بود و زنان كوفه را آموزش مىداد... چون علىعلیه السلام در محراب عبادت با شمشیر ابن ملجم مرادى ضربت خورد، پرستارى آن حضرت را برعهده گرفت و به دنبال شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام و هنگام نوبتامامت برادر بزرگش امام حسنعلیه السلام در كنار برادر قرار گرفت و آنگاه كه امام حسنعلیه السلام از كوفه به مدینه برگشت، به همراه ایشان حضرت زینبعلیها السلام نیز به مدینه آمد. وقتى كه در سال پنجاه هجرى معاویه حضرت امام حسنعلیه السلام را مسموم كرد باز غمخوارى و پرستارى برادر با زینب بود و پس از شهادت امام حسنعلیه السلام در خدمت امام حسینعلیه السلام بود و زمانى كه در سال شصت هجرى امام حسینعلیه السلام عازم مكه شد، به همراه آن حضرت از مدینه خارج شد و از آن لحظه به بعد تا روز عاشورا در خدمت به قیام اباعبداللهعلیه السلام تلاش مىكرد و لحظهاى از آن حضرت جدا نشدند. نقل مىكنند در جریان حركت به سوى عراق ابن عباس به امام حسینعلیه السلام گفت اگر ناگزیر باید به این سفر بروید، حداقل این زنان و بچهها را با خود نبرید. در این لحظه، حضرت زینبعلیها السلام خطاب به ابن عباس فرمود: ... سوگند به خدا از حسین جدا نخواهم شد، همراه او خواهم بود با او زندگى كرده و با او مىمیرم. (1)
در روز عاشورا با ایثار چند برادر و فرزند و برادرزاده و... فداكارى در راه خدا را به حدى رساند كه حتى ملكوتیان را به تعجب واداشت و از عصر عاشوراى سال شصت هجرى به بعد رسالت پیامرسانى خون شهیدان و سرپرستى و رهبرى اسیران نهضت عاشورا را برعهده گرفت و لحظهاى از حمایت امام زینالعابدینعلیه السلام غافل نگشت و بارها در این سفر خوفناك جان آن حضرت را از خطراتى كه او را تهدید مىكرد نجات بخشید. حضرت زینب با ایراد خطبههاى آتشین پایه كاخهاى ستم بنىامیه را به لرزه درآورد و در یك كلام، با این كار همه تبلیغات و نقشههاى دشمنان را خنثى و نفاق منافقان را رسوا و غفلت غافلان را برطرف ساخت. اگر تلاش بىنظیر و فداكارى كامل زینب نبود، به یقین جریان كربلا را بنى امیه یا به فراموشى مىسپردند یا از مسیر حیاتبخش خود منحرف مىكردند و به قول شاعر:
| سر نى در نینوا مىماند اگر زینب نبود | |
| كربلا در كربلا مىماند اگر زینب نبود | |
| چهره سرخ حقیقتبعد از آن طوفان رنگ | |
| پشت ابرى از ریا مىماند اگر زینب نبود | |
| در عبور از بستر تاریخ سیل انقلاب | |
| پشت كوه فتنهها مىماند اگر زینب نبود (2) |
آن حضرت سرانجام، پس از انجام كامل این رسالت سنگین یك سال و نیم پس از جریان عاشورا در رجب سال شصت و دو هجرى با كولهبارى از غم و اندوه چشم از جهان فرو بست.
القابى كه براى آن حضرت نقل شده به گوشههایى از عظمت شخصیت این بزرگ بانوى اسلام دلالت دارند. از جمله: عالمه غیر معلمه، نائبه الزهراء، عقیله النساء، الكامله، ولیدة الفصاحة، صدیقة الصغرى، معصومة الصغرى، صابرة محتسبه، بطلة كربلا، سلیلة الزهراء، امینةالله، محدثه، ناموس كبریا، قرة عین مرتضى، عقیلة بنى هاشم، محبوبة المصطفى، زاهده، عابده، نابغة الزهرا، سرّابیها و... برخورد حضرت زینبعلیها السلام در برابر دشمنان بسیار اعجابانگیز است. وى با ستمگران با تمام وجود به مبارزه برخاست در حالى كه آنان در اوج عظمت و اقتدار بودند. خطبه بىنظیرى را در حضور دژخیمان ایراد نمود وشجاعت بىمانندى را از خود به نمایش گذاشت. همانگونه كه بیان شد،هر یک این لقبها به گوشه كوچكى از فضیلتها و اوصاف برجسته آن حضرت دلالت دارند به عنوان نمونه، درباره برخى از این اوصاف و كمالات توضیح مختصرى در این قسمت ارائه مىگردد:
1. خداشناسى و عرفان: بىشك همه كمالات آن حضرت در كل، علاوه بر بیان ابعاد مختلف شخصیت بىنظیر این بانوى بزرگوار، به درجه بالاى عرفان و خداشناسى او دلالت دارد. اگر مرتبه توحیدش قریب به مرتبه توحید حضرات معصومان نبود، هرگز نمىتوانست سكاندار طوفان كربلا باشد.
هنوز كودكى بیش نبود كه از پدر بزرگوارش علىعلیه السلام سؤال كرد: آیا مرا دوست دارى؟ حضرت فرمودند: بله دخترم؛ فرزندان ما پارههاى جگرهاى ما محسوب مىشوند. آنگاه زینبعلیها السلام عرض كرد:"محبت و خدا دوستى با حب فرزندان در قلب مؤمن چگونه جمع مىگردد؟ اگر گریزى از این دو امر نیست، باید گفت: دوستى محض از آن خدا و مهرورزى براى فرزندان است." با این بیان، دختر زهراعلیها السلام كمال معرفت خود را در توحید خالص به نمایش گذاشت.
در همان دوران كودكى حضرت زینبعلیها السلام، پدر بزرگوارشان به او فرمود: دخترم! بگو: یك زینب گفت: یك. آنگاه علىعلیه السلام فرمودند بگو: دو. در این لحظه حضرت زینب سكوت كردند. چون سكوت ایشان طول كشید علىعلیه السلام فرمودند: دخترم! چرا سكوت كردى؟ عرض كرد: پدر جان با زبانى كه گفتهام یك، توان دو گفتن را ندارم. امیرمؤمنان علىعلیه السلام از این پاسخ بسیار عمیق دخترشان خیلى خوشحال شدند و او را كه در این حال طفلى بیش نبودند، مورد تفقد و محبت قرار دادند. (4)
2. علم و دانش: براى شناخت مقام علمى حضرت زینبعلیها السلام مىتوان به امور زیادىتوجه و استناد کردكه از جمله آنهاست:
- خطبههاى بسیار بلند و پرمحتوایى كه از آن بانوى گرامى به جاى مانده است.
- به شهادت همه تاریخ نویسان در كوفه، ایشانكلاسهاى تفسیر و آموزش قرآن داشتند و زنهاى كوفه را با قرآن و احكام اسلامى آشنا مىساختند.
- راویان بزرگى چون عبدالله بن عباس از او روایتهاى زیادى را نقل مىكند كه از جمله این روایات است خطبه تاریخى حضرت زهراعلیها السلام، این در حالى است كه زینب در زمان خوانده شدن این خطبه پنج یا شش سال بیشتر نداشت و ابن عباس با این عبارت از آن حضرت در روایاتى كه از او نقل مىكند، یاد كرده است: «حدثنى عقیلتنا زینب (5)؛بانوى فهیم و اندیشمند ما زینب بر من چنین روایت كردند. و برخى از او با تعبیر حبر و بحر یعنى سرشار از علم و دریاى علم یاد مىكنند. حتى زمانى كه در مجلس یزید آن خطبه آتشین را بیان كردند، یزید دربارهاش گفت: اینان خاندانى هستند كه فصاحت و دانش و معرفت را از پیامبر به ارث بردهاند و آن را با شیر مادر نوشیدهاند. (6) و از شیخ صدوق روایتشده است كه زینب به جهت علم و دانش زیادى كه داشت، از سوى امام حسینعلیه السلام نیابت خاص داشت و مردم در مسائل شرعى (حلال و حرام) به ایشان رجوع مىكردند. در یك مورد نقل شده است روزى امام حسن و امام حسینعلیهما السلام درباره بعضى از سخنان پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله با هم گفتوگو مىكردند، حضرت زینب علیها السلام وارد شدند و در بحث ایشان شركت كردند و مساله را با تمام صورى كه داشت با تفصیل تمام تبیین فرمودند. حضرت امام حسنعلیه السلام وقتى این توانایى فوقالعاده خواهر را دیدند، خطاب به او فرمودند: «انك حقا من شجرة النبوة و من معدن الرسالة...» (7) به راستى كه تو از درخت نبوت و معدن رسالت هستى.
3. عبادت و بندگى: گرچه سراسر زندگى حضرت زینب علیها السلام براى حفظ و احیاى معارف اسلامى سپرى شد، كه همه آنها با هدف اطاعت از اوامر الهى انجام مىگرفت اما آن حضرت در عبادت به معنى خاص نیز از موقعیت برجستهاى برخوردار بودند. در سختترین شرایط نیز به طور كامل به انجام وظایف عبادى اهتمام مىورزیدند.
حضرت سجادعلیه السلام مىفرماید:عمهام زینب در جریان حادثه كربلا با آن همه مشكلات حتى در شب عاشورا و شب یازدهم محرم نیز نماز شب را ترك نكردند. (8) امام حسینعلیه السلام به اندازهاى به خلوص و بندگى زینب اعتقاد داشتند كه هنگام وداع خطاب به او فرمودند: یا اختاه لا تنسینى عند نافلة اللیل (9)؛ خواهرم مرا در نماز شب خود فراموش مكن.
باز امام سجادعلیه السلام مىفرماید:"عمهام زینب در طول راه كوفه و شام، همواره نماز شب را به پا مىداشت. در برخى از منازل بین راه مىدیدم كه او از فرط خستگى و رنجورى ناشى از آزار دشمن، نمازهایش را در حال نشسته مىخواند." (10)
همه این وقایع به خوبى از اهتمام كامل حضرت زینب به عبادات خبر مىدهد و درست به دلیل برخوردارى از این ویژگى بوده كه یكى از القاب آن حضرت «عابده آل علىعلیه السلام» انتخاب شده است.
4. شجاعت و شهامت: برخورد حضرت زینبعلیها السلام در برابر دشمنان بسیار اعجابانگیز است. وى با ستمگران با تمام وجود به مبارزه برخاست در حالى كه آنان در اوج عظمت و اقتدار بودند. خطبه بىنظیرى را در حضور دژخیمان ایراد نمود وشجاعت بىمانندى را از خود به نمایش گذاشت.
یكى از نویسندگان دراین باره مىنویسد: برخورد و عكسالعمل زینب در برابر دشمنان بسیار اعجابانگیز است آنان در حالى كه در اوج قدرت بودند، به تندى برخورد كرد. زینب شیرزنى از خاندان بنى هاشم است، آن چنان با صداى بلند ندا سرداد كه كاخ سلطنت امویان ستمگر و غاصب از جاى كنده شد و در مجلس یزید سفاك سخنرانى مهمى انجام داد كه او و اطرافیانش را مفتضح نمود. (11)
5. حجاب و عفاف: زینب كبرىعلیها السلام در رعایت عفاف همانند مادر بزرگوارشان بىبدیلبودند. مرحوم علامه مامقانى مىنویسد: زینب در حجاب و عفاف یگانه است احدى از مردان در زمان پدرش و برادرانش تا روز عاشورا او را ندیده بودند. (12)
فردى به نام یحیى مازنى مىگوید: من در مدینه مدت زیادى در همسایگى حضرت علىعلیه السلام به سر مىبردم، اما در این مدت به خدا قسم هرگز زینب را ندیدم و حتى صداى او را هم نشنیدم. (13)
حضرت سجادعلیه السلام مىفرماید:عمهام زینب در جریان حادثه كربلا با آن همه مشكلات حتى در شب عاشورا و شب یازدهم محرم نیز نماز شب را ترك نكردند. امام حسینعلیه السلام به اندازهاى به خلوص و بندگى زینب اعتقاد داشتند كه هنگام وداع خطاب به او فرمودند: یا اختاه لا تنسینى عند نافلة اللیل؛ خواهرم مرا در نماز شب خود فراموش مكن.آن حضرت نه تنها در حالت عادى بلكه در بحرانىترین لحظات زندگى خود به مساله حجاب و عفاف اهتمام كامل داشتند. فردى روایت مىكند: «وقتى اسراى كربلا را وارد كوفه مىكردند امام سجاد را دیدم كه بر شترى بدون روپوش سوار كردهاند ... در این هنگام بانویى را دیدم كه بر شتر برهنهاى سوار است سؤال كردم كه او كیست؟ جواب دادند: او زینب كبرى است.
این بانو خطاب به مردم كوفه مىگفت: اى مردم چشمهاى خود را از ما بپوشانید آیا از خدا و رسولش شرم نمىكنید به حرم و خاندان پیامبرخدا صلى الله علیه وآله در حالى كه پوشش و حجاب مناسبى ندارند نگاه مىكنید. (14)
نقل كردهاند پس از حادثه كربلا هر وقت كه از شام و كوفه صحبت مىشد، حضرت زینب چون به یادآن ایام، كه بدون پوشش مناسب خاندان پیامبر را از كوچههاى این دو شهر عبور داده بودند، به شدت متاثر مىشدند.
6. گذشت و ایثار: روزى علىعلیه السلام مستمندى را به خانه آوردند تا از او پذیرایى كنند. وقتى از حضرت فاطمه علیها السلام پرسیدند آیا در خانه چیزى هست كه با آن از مهمان عزیزمان پذیرایى كنیم؟ آن حضرت فرمودند: به غیر از مختصر غذایى كه براى زینب كنار گذاشتهام، چیزى وجود ندارد. در این لحظه كه حضرت زینبعلیها السلام چهار سال بیشتر نداشتند، خطاب به مادر فرمودند: مادر جان غذاى مرا به مهمان بدهید. (15)
اوج ایثار و فداكارى و گذشت دختر علىعلیه السلام در روز عاشورا به نمایش گذاشته مىشود. نقل مىكنند: صبح روز عاشورا در حالى كه دو فرزند خود محمد و عون را به همراه داشت، خدمت امام حسینعلیه السلام رسید. عرض كرد: جدم ابراهیم خلیل قربانى خدا را به جاى قربانى شدن اسماعیل از خداوند جلیل پذیرفت. برادر جان تو نیز امروز این دو قربانى مرا بپذیر و اگر دستور جهاد از بانوان برداشته نمىشد، هزار بار جان خود را در راه محبوب فدا مىكردم و هر ساعت خواستار هزار بار شهادت مىشدم. (16)
آنگاه فرمود: دوست دارم فرزندانم جلوتر از برادرزادگانم به میدان بروند. و وقتى كه این دو نوگل زینب، پس از پیكار با دشمن به درجه رفیع شهادت نایل آمدند و پیكرهاى غرق به خون آنان را به كنارخیمهها آوردند، همه زنان از خیمهها بیرون آمدند اما زینب كبرىعلیها السلام براى این كه مبادا اباعبداللهعلیه السلام خجالت زده شوند، از خیمه خود بیرون نیامد. (17)
در لحظات پایانى ظهر عاشورا وقتى بالاى سر پیكر خونین برادر و مقتداى خود امام حسینعلیه السلام آمدند، با این جمله: پروردگارا این هدیه و قربانى را از اهل بیت پیامبرصلى الله علیه وآله قبول فرما، نهایت اخلاص و فداكارى خود را به جهانیان اعلام كرد...
علاوه بر این اوصاف، زینب كبرىعلیها السلام در صبر و بردبارى، زهد و تقوا، اخلاص و مدیریت و تدبیر و فصاحت و بلاغت و... بىنظیر بودند.
بىتدید در شرایط سخت كنونى اگر بانوان جوامع اسلامى سیره عملى و اوصاف اخلاقى شیرزن كربلا را الگو و اسوه خود قرار دهند، روز به روز ارزشها و فضایلآنان شكوفاتر خواهد شد و بىشك در صورت تحقق چنین مهمى زمینه سعادت دنیا و آخرت براى مسلمانان مهیا خواهد شد.
2. قسمتى از شعر زخمىترین فریاد، سروده قادر طهماسبى (فرید) .
3. امام حسینعلیه السلام در آخرین ساعات زندگى خود امانات الهى را به زینبعلیها السلام سپرده و حمایت و حفاظت از حضرت سجاد علیه السلام را به ایشان سفارش مىكنند و امام سجادعلیه السلام نیز در بیان احكام و برخى مسایل ولایتنیابت خاصه به او داده بودند.
40. خصائص الزینبیه، ص 309.
5. سفینةالبحار، ج 1، ص 558.
6. بحارالانوار، ج 45، ص 137.
7. السیدة زینب، محمود شرقادى، ص 98.
8. زینب كبرى، فریادى بر اعصار، ص 23.
9و10. زینب كبرى، ص 62 / ص 63.
11. مرقد العقیله زینب، ص 21.
12. تنقیح المقال، ج 3، ص 79.
13. زینب كبرى، ص 22.
14- مقتل مقرم، ص 371.
15. ریاحین الشریعه، ج 3، ص 64.
16. الطرز المذهب، ص 74.
17. منتخب التاریخ، ص 275.
منبع :مجلهدیدار آشنا،شماره 25،سید صادق سیدنژاد.

زینب علیهاالسلام دختر على و زهرا علیهماالسلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرت در مدینه منوره دیده به جهان گشود، در پنج سالگى مادر خود را از دست داد و ازهمان دوران طفولیت با مصیبت آشنا گردید. در دوران عمر با بركت خویش، مشكلات و رنجهاى زیادى را متحمل شد، از شهادت پدر و مادر گرفته تا شهادت برادران و فرزندان، و حوادث تلخى چون اسارت و... را تحمل كرد. این سختىها از او فردى صبور و بردبار ساخته بود. (1)
او را ام كلثوم كبرى، و صدیقه صغرى مىنامیدند. از القاب آن حضرت، محدثه، عالمه و فهیمه بود. او زنى عابده، زاهده، عارفه، خطیبه و عفیفه بود. نسب نبوى، تربیت علوى، و لطف خداوندى از او فردى با خصوصیات و صفات برجسته ساخته بود، طورى كه او را «عقیله بنى هاشم» مىگفتند. با پسرعموى خود«عبدالله بن جعفر» ازدواج كرد و ثمره این ازدواج فرزندانى بود كه دو تن از آنها (محمد و عون) در كربلا، در ركاب ابا عبدالله الحسین علیه السلام شربت شهادت نوشیدند. (2)
آن بانوى بزرگوار سرانجام در پانزدهم رجب سال 62 هجرت، با كوله بارى از اندوه و غم و محنت و رنج دار فانى را وداع گفت. در این مقاله برآنیم كه گوشه هایى از مناقب و فضائل آن حضرت را بررسى و بیان نماییم.
و برترین علمها، علمى است كه مستقیما از ذات الهى به شخصى افاضه شود، یعنى داراى علم «لدنى» باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضرعلیه السلام مىفرماید:« وعلمناه من لدنا علما.» (5) ؛«علم فراوانى از نزد خود به او آموخته بودیم.»
زینب علیهاالسلام به شهادت امام سجاد علیه السلام داراى چنین علمى است، آن جا كه به عمهاش خطاب كرد و فرمود:« انت عالمة غیر معلمة وفهمة غیر مفهمة (6)؛ تو بی آنکه آموزگاری داشته باشی؛ عالم و دانشمند هستی.»
او عبادتها و نماز شبهاى پدر و مادر را از نزدیك دیده بود. او در كربلا شاهد بود كه برادرش امام حسین علیه السلام در شب عاشورا به عباس فرمود:«ارجع الیهم واستمهلهم هذه المشیة الى غد لقد نصلى لربنا اللیلة وندعوه و نستغفره فهو یعلم انى احب الصلوة له وتلاوة كتابه وكثرة الدعاء والاستغفار (8) ؛ به سوى آنان باز گرد و این شب را تا فردا مهلت بگیر تا بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پیشگاه خدایمان مشغول شویم. خدا خود مىداند كه من نماز، قرائت قرآن، زیاد دعا كردن و استغفار را دوست دارم .» در این جملات صحبت از اداى تكلیف نیست، بلكه سخن از عشق به عبادت و نماز است.
| شب خیز كه عاشقان به شب راز كنند | |
| گرد در بام دوست پرواز كنند | |
| هر جا كه درى بود به شب در بندند | |
| الا در دوست را كه شب باز كنند |
حضرت زینب علیهاالسلام نیز ازعاشقان عبادت و شب زنده داران عاشق بود، و هیچ مصیبتى او را از عبادت باز نداشت. امام سجاد علیه السلام فرمود:«ان عمتى زینب كانت تؤدى صلواتها، من قیام الفرائض والنوافل عند مسیرنا من الكوفة الى الشام وفى بعض منازل كانت تصلى من جلوس لشدة الجوع والضعف (9)؛ عمهام زینب در مسیر كوفه تا شام همه نمازهاى واجب و مستحب را اقامه مىنمود و در بعضى منازل از شدت گرسنگى و ضعف، نشسته نماز می گزارد.»
امام حسین علیه السلام كه خود معصوم و واسطه فیض الهى است هنگام وداع به خواهر عابدهاش مىفرماید:« یا اختاه لا تنسینى فى نافلة اللیل (10)؛ خواهر جان! مرا در نماز شب فراموش مكن!» این نشان از آن دارد كه این خواهر، به قله رفیع بندگى و پرستش راه یافته و به حكمت و هدف آفرینش دست یازیده است.

زینب كبرى عفت خویش را حتى در سخت ترین شرایط به نمایش گذاشت. او در دوران اسارت و در حركت از كربلا تا شام سخت بر عفت خویش پاى مىفشرد. مورخین نوشتهاند: « وهى تستر وجهها بكفها، لان قناعها قد اخذ منها (12)؛ او صورت خود را با دستش مىپوشاند چون روسریش از او گرفته شده بود.»
شاعر عرب به همین قضیه اشاره كرده و مىگوید:
ورثت زینب من امها
كل الذى جرى علیها وصار
زادت ابنة على امها
تهدى من دارها الى شر دار
تستر بالیمنى وجهها فان
اعوزها الستر تمد الیسار
«زینب تمامى آن چه را بر مادر گذشت به ارث برد، منتهى دختر سهم اضافهاى برداشت كه از خانهاش به بد ترین خانه حركت كرد (به اسارت رفت).
صورت را[در اسارت] با دست راست مىپوشاند و اگر نیاز می شد،از دست چپ هم بهره مىبرد. »
و آن بانوى بزرگوار بود كه براى پاسدارى از مرزهاى حیا و عفاف بر سر یزید فریاد مىآورد كه « ا من العدل یا ابن الطلقاء تحذیرك حرائرك و امائك و سوقك بنات رسول الله سبایا؟ قد هتكت ستورهن و ابدیت وجوههن (13)؛ اى پسر آزاد شدههاى[جدمان پیامبراسلام] آیا این از عدالت است كه زنان و كنیزكان خویش را پشت پرده نشانى، و دختران رسول خدا صلى الله علیه وآله را به صورت اسیر به این سو و آن سو بكشانى؟ نقاب آنان را دریدى و صورتهاى آنان را آشكار ساختى.»
زینب علیهاالسلام كه حضور هفت معصوم (15) را درك كرده، در تمامى ابعاد ولایت مدارى (معرفت امام، تسلیم بى چون و چرا بودن، معرفى و شناساندن ولایت، فداكارى در راه آن و) ... سر آمد است. او با چشمان خود مشاهده كرده بود كه چگونه مادرش خود را سپر بلاى امام خویش قرار داد و خطاب به ولى خود گفت:« روحى لروحك الفداء ونفسى لنفسك الوقاء (16)؛[اى ابالحسن] روحم فداى روح تو و جانم سپر بلاى جان تو باد.» و سرانجام جان خویش را در راه حمایت از على علیه السلام فدا نمود و شهیده راه ولایت گردید. زینب علیهاالسلام به خوبى درس ولایت مدارى را از مادر فرا گرفت و آن را به زیبایى در كربلا به عرصه ظهور رساند.
از یك سو در جهت معرفى و شناساندن ولایت، از طریق نفى اتهامات و یادآورى حقوق فراموش شده اهل بیت تلاش كرد. از جمله در خطبه شهر كوفه فرمود:« وانى ترحضون قتل سلیل خاتم النبوة ومعدن الرسالة وسید شباب اهل الجنة (17)؛ لكه ننگ كشتن فرزند آخرین پیامبر و سرچشمه رسالت و آقاى جوانان بهشت را چگونه خواهید شست؟»
و همچنین در مجلس ابن زیاد (18)، شهر شام، و مجلس یزید، ولایت و امامت را به خوبى معرفى نمود.
از سوى دیگر سر تا پا تسلیم امامت بود؛ چه در دوران امام حسین علیه السلام و چه در دوران امام سجاد علیه السلام حتى در لحظهاى كه خیمه گاه را آتش زدند، یعنى در آغاز امامت امام سجاد علیه السلام نزد آن حضرت آمد و عرض كرد: اى یادگار گذشتگان ... خیمهها را آتش زدند ما چه كنیم؟ فرمود:«علیكن بالفرار؛ فرار كنید.» (19)
از این مهمتر در چند مورد، زینب علیهاالسلام از جان امام سجاد علیه السلام دفاع كرد و تا پاى جان از او حمایت نمود.
الف- در روز عاشورا؛ هنگامى كه امام حسین علیه السلام براى اتمام حجت، درخواست یارى نمود، فرزند بیمارش امام زین العابدین علیه السلام روانه میدان شد. زینب با سرعت حركت كرد تا او را از رفتن به میدان نبرد باز دارد، امام حسین علیه السلام به خواهرش فرمود: او را باز گردان، اگر او كشته شود نسل پیامبر در روى زمین قطع مىگردد. (20)
ب- بعد از عاشورا در لحظه هجوم دشمنان به خیمهها شمر تصمیم گرفت امام سجاد علیه السلام را به شهادت برساند، ولى زینب علیهاالسلام فریاد زد: تا من زنده هستم نمىگذارم جان زین العابدین در خطر افتد. اگر مىخواهید او را بكشید، اول مرا بكشید، دشمن با دیدن این وضع، از قتل امام علیه السلام صرف نظر كرد. (21)
ج- زمانى كه ابن زیاد فرمان قتل امام سجاد علیه السلام را صادر كرد، زینب علیهاالسلام آن حضرت را در آغوش كشید و با خشم فریاد زد: اى پسر زیاد! خون ریزى بس است. دست از كشتن خاندان ما بردار. و ادامه داد:« والله لا افارقه فان قتلته فاقتلنى معه؛ به خدا قسم هرگز او را رها نخواهم كرد؛ اگر مىخواهى او را بكشى مرا نیز با او بكش.»
ابن زیاد به زینب نگریست و گفت: شگفتا از این پیوند خویشاوندى، كه دوست دارد من او را با على بن الحسین بكشم. او را واگذارید.

البته ابن زیاد كوچكتر از آن است كه بفهمد این حمایت فقط به خاطر خویشاوندى نیست، بلكه به خاطر دفاع از ولایت و امامت است. اگر فقط مساله فامیلى و خویشاوندى بود، باید زینب علیهاالسلام جان فرزندان خویش را حفظ و آنها را به میدان جنگ اعزام نمىكرد.
| آنكه قلبش از بلا سرشار بود | |
| دخت زهرا زینب غمخوار بود | |
| او ولایت را به دوشش مىكشید | |
| چون امام عصر او بیمار بود | |
| با طنین خطبههاى حیدرى | |
| سخت او رسواگر كفار بود |
| نه تنها زینب از دین یاورى كرد | |
| به همت كاروان را رهبرى كرد | |
| به دوران اسارت با یتیمان | |
| نوازشها به مهر مادرى كرد |
او حتى تسلى بخش دل امام سجاد علیه السلام بود، آن جا كه مىگفت:«لا یجزعنك ما ترى، فوالله ان ذلك لعهد من رسول الله الى جدك وابیك وعمك (22)؛ [اى پسر برادر!] آن چه مىبینى (شهادت پدر) تو را بى تاب نسازد. به خدا سوگند! این عهد رسول خدا با جد، پدر و عمویت است.»
| خدا در مكتب صبر على پرداخت زینب را | |
| براى كربلا با شیر زهرا ساخت زینب را | |
| بسان لیلة القدرى كه مخفى ماند قدر او | |
| كسى غیر از حسین بن على نشناخت زینب را ... | |
| سلام بر تو اى كسى كه صبر شد حقیر تو | |
| ندیده بعد فاطمه جهان زنى نظیر تو |
در مجلس ابن زیاد؛ آن گاه كه آن ملعون با نیش زبانش نمك به زخم زینب مىپاشد و براى آزردن او مىگوید:«كیف رایت صنع الله باخیك واهل بیتك(24)؛ كار خدا را با برادر و خانوادهات چگونه یافتى؟» او در واقع با تعریض مىخواهد بگوید كه دیدى خدا چه بلایى به سرتان آورد؟ زینب علیهاالسلام در پاسخ درنگ نمىكند، با آرامشى كه از صبر و رضاى قلبى او حكایت داشت فرمود:« ما رایت الا جمیلا(25) جز زیبایى ندیدم.» ابن زیاد از پاسخ یك زن اسیر در شگفت مىماند، و ا ز این همه صبر و استقامت و تسلیم او در مقابل مصیبتها متعجب مىشود و قدرت محاجه را از دست مىدهد.
| اى زینبى كه محنت عالم كشیدهاى | |
| غیر از بلا و درد به عالم چه دیدهاى؟ | |
| یارب زنى و این همه استوارى و علو | |
| چون زینب صبور مگر آفریدهاى؟ |
زینب مجلله دراین صفت نیز گوى سبقت را از دیگران ربوده است. او براى حفظ جان دیگران، خطر را به جان مىخرد و در تمام صحنهها، دیگران را بر خود مقدم مىدارد. او در ماجراى كربلا حتى از سهمیه آب خویش استفاده نمىكرد و آن را نیز به كودكان مىداد. در بین راه كوفه و شام، با این كه خود گرسنه و تشنه بود، ایثار را به بند كشیده و آن را شرمنده ساخت. امام زین العابدین علیه السلام مىفرماید:«انها كانت تقسم ما یصیبها من الطعام على الاطفال لان القوم كانوا یدفعون لكل واحد منا رغیفاً من الخبز فى الیوم واللیلة (28)؛ عمهام زینب[در مدت اسارت]، غذایى را كه به عنوان سهمیه و جیره مىدادند، بین بچهها تقسیم مىكرد، چون در هر شبانه روز به هر یك از ما یك قرص نان مىدادند.»
او سختىها و تازیانهها را به جان خود مىخرید و نمىگذاشت بر بازوى كودكان اصابت كند.
| براى حفظ جان كودكانت در بر دشمن |
| به پیش تازیانه بازوى خود را سپر كردم |
سّر شجاعت اولیاى الهى نیز در همین است. زینب كه خود چنین دیدى دارد، و در خانواده شجاع تربیت شده است، از شجاعت حیدرى بهره مند است. او به« لبوة الهاشمیة (30)؛ شیر زن هاشمى» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فریاد مىزند، توبیخشان مىكند، تحقیرشان مىكند، و از كسى هراسى به دل ندارد. او از برق شمشیر خون چكان آدمكشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدنى، در میان آن همه شمشیر و آن همه كشته فریاد مىزند كه آیا در میان شما یك مسلمان نیست؟ در مجلس ابن زیاد، بدون توجه به قدرت ظاهرى او گوشهاى مىنشیند و با بى اعتنایى به سؤالات او تحقیرش مىكند، او را «فاسق» و«فاجر» معرفى مىكند و مىگوید:«الحمدلله الذى اكرمنا بنبیه محمد صلى الله علیه وآله وطهرنا من الرجس تطهیراً وانما یفتضح الفاسق ویكذب الفاجر وهو غیرنا (31)؛ سپاس خداى را كه ما را با نبوت حضرت محمد صلى الله علیه وآله گرامى داشت، و از پلیدىها پاك نمود. همانا فقط فاسق رسوا مىشود، و بدكار دروغ مىگوید، و او غیر ما مىباشد.»
و همچنین در مقابل یزید و دهن كجىها و بد زبانىهاى او، شجاعت حیدرى را به نمایش گذارده، چنین مىگوید: «لئن جرت على الدواهى مخاطبتك انى لاستصغر قدرك واستعظم تقریعك واستكبر توبیخك (32)؛ اگر فشارهاى روزگار مرا به سخن گفتن با تو واداشته[بدان كه] قدر و ارزش تو در نزد من ناچیز است، ولیکن سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبیخ كردن تو را بزرگ مىدانم.»
| صداى زنده على به صوت دلپذیر تو |
| اسیر شام بودى و یزید شد اسیر تو |

زینب بدون آن كه دوره دیده و یا تمرین خطابه كرده باشد و در حال تشنگى، گرسنگى، خستگى اسارت، و از نظر روانى داغ دار، آواره و تحقیر شده با كسانى سخن مىگوید كه نه تنها با او هماهنگ نیستند بلكه حتى سنگ و خاكروبه بر سر او ریختهاند، با این حال صداى زینب بلند مىشود كه:«اى مردم كوفه! اى نیرنگ بازان و بى وفایان . . .» سخنان زینب علیهاالسلام چنان بود كه وجدان خفته مردم را بیدار كرد و صداى گریه از زن و مرد و پیر و جوان و خردسال بلند شد.
خزیم اسدى مىگوید: متوجه زینب شدم، به خدا سوگند زنى را كه سر تا پا شرم و حیا باشد، سخنران تر از او ندیدم، گویى زینب از زبان على علیه السلام سخن مىگفت.
و همو مىگوید: پیر مردى را در كنار خود دیدم كه بر اثر گریه محاسنش غرق اشك شده بود و مىگفت: پدر و مادرم فداى شما باد، پیرمردان شما بهترین پیرمردها، جوانان شما برترین جوانها و زنان شما نیكوترین زنان هستند. نسل شما بهترین نسلى است كه نه خوار مىگردد و نه شكست مىپذیرد. (33)
2- همان، ج3، ص210.
3- همان، ج3، ص39.
4- بقره/31- 32.
5- كهف/65.
6- شیخ عباس قمى، منتهى الآمال،(تهران، علمیه اسلامیه، چاپ قدیم،1331 ه . ش) ج1، ص298.
7- ذاریات/56.
8- محمد بن جریرطبرى، تاریخ طبرى، ج6، ص238.
9- ریاحین الشریعه، ج3، ص62.
10- همان، ص 61- 62.
11- نهج البلاغه، فیض الاسلام، حكمت 466.
12- جزائرى، الخصائص الزینبیه، ص345.
13- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار،(بیروت، داراحیاء التراث العربى)، ج45، ص134.
14- نساء/59.
15- پیامبراكرم صلى الله علیه و آله، على علیه السلام، فاطمه علیهاالسلام، امام حسن علیه السلام، امام حسین علیه السلام، امام سجاد علیه السلام و امام باقر علیه السلام .
16- الكوكب الدرى، ج1، ص196.
17- بحارالانوار، ج45، صص110- 111.
18- همان، ج45، ص133.
19- همان، ج45، ص58، ومعالى السبطین، ج2، ص88 .
20- بحارالانوار، ج45، ص46.
21- همان، ج45، ص61 .
22- همان، ج45، ص179.
23- مثل بقره/155 و . . .
24- بحارالانوار، ج45، صص115- 116.
25- همان، ص116.
26- میزان الحكمة، ج1، ص4.
27- همان.
28- ریاحین الشریعة، ج3، ص62.
29- نهج البلاغه، فیض الاسلام، خطبه 182.
30- زیارت نامه حضرت زینب علیهاالسلام .
31- بحارالانوار، ج45، صص154- 115.
32- همان، ص134.
33- همان، ج45، صص 108 و110 .

(فارسی)
1- http://hawzah.net/per/f/fk/fke/fke.htm
2- http://www.roshd.org/per/subs/Index.asp?Ques=27#27
3- http://www.roshd.org/per/subs/show.asp?code=30
(انگلیسی)
4- http://www.fabonline.com/Articles/PERSONSzAboutZainab.htm
گفتگو با دکتر عبدالکریم سروش درباره قرآن (کلام محمّد)
گفتگو از میشل هوبینک / برگردان: آصف نبکنام
-------------------------------------------------------------------------------
میشل هوبینک، در بخش عربی رادیو جهانی هلند کار میکند. «بسط تجربهی نبوی» اوایل سال ۲۰۰۸ توسط انتشارات بریل در لایدن منتشر خواهد شد.
از زمان به قدرت رسیدن محمود احمدینژاد، کار کردن در ایران روز به روز برای عبدالکریم سروش دشوارتر شده است. به همین دلیل، او دعوت به تدریس در دانشگاهیهایی چون هاروارد و پرینستون در آمریکا و ویسنشافتکولگ در برلین را پذیرفته است. در سال گذشتهی تحصیل، سروش مدرس میهمان در دانشگاه آزاد آمستردام و مؤسسهی مطالعهی اسلام در جهان مدرن (ISIM) در لایدن هلند بوده است.
-------------------------------------------------------------------------------
محمد آفرینندهی قرآن است. این چیزی است که اصلاحگر مشهور ایرانی عبدالکریم سروش در کتاباش «بسط تجربهی نبوی» که قرار است ترجمهاش سال آینده منتشر شود، میگوید. سروش با این دیدگاه از بسیاری از اصلاحگران تندروی مسلمان پیشتر میرود. سروش در مصاحبهاش با زمزم، چکیدهای از این آراء را بیان کرده است.
عبدالکریم سروش رهبر جریان روشنفکری اصلاحطلب ایران به شمار میآید. او در ابتدا از حامیان آیتالله خمینی بود و در اوایل شکلگیری جمهوری اسلامی چند منصب رسمی داشت؛ از جمله مشاور آیتالله خمینی در اصلاحات فرهنگی و آموزشی به شمار میآمد. اما وقتی روشن شد که این پیشوای معنوی، حاکمی مستبد است، سروش با سرخوردگی از این مناصب کناره گرفت.
از اوایل دههی ۹۰یلادی، او از جمله روشنفکران «جمهوریخواه» بوده است که بحث دربارهی مفاهیم «دموکراسی اسلامی» را آغاز کردند؛ اما به تدریج از کل نظریهی یک حکومت اسلامی فاصله گرفتند.
مدعای اصلی سروش ساده است: تمام معرفتهای بشری و استنباطهای انسانی از دین، تاریخی است و معروض خطا. او با این نظر حکومت دینی ایران را تضعیف میکند؛ چون اگر تمام فهمهای بشری از دین معروض خطا باشد، هیچ کس نمیتواند به نام خدا ادعای پیاده کردن شریعت را داشته باشد؛ حتی روحانیون ایرانی.
سروش در «بسط تجربهی نبوی» روشن میسازد که نظرش دربارهی خطاپذیر بودن معرفت دینی تا حدی دربارهی قرآن نیز صادق است. سروش در کنار اندیشمندان دیگری چون نصر حامد ابوزید و محمد ارکون، در شمار گروهی اندک از اصلاحگران رادیکالی است که مدافع رهیافتی تاریخی به قرآن هستند.
اما او در کتاباش از بسیاری از همکاران رادیکالاش فراتر رفته است. او مدعی است که قرآن نه تنها محصول شرایط تاریخی خاصی است که در بستر آن شکل گرفته است، بلکه برآمده از ذهن حضرت محمّد و تمام محدودیتهای بشری او نیز هست. سروش میگوید این سخن، سخنی بدیع و تازه نیست؛ چون بسیاری از اندیشمندان سدههای میانه هم قبلاً به آن اشاره کردهاند.
-------------------------------------------------------------------------------
برگردان گفتگو به این شرح است:
چگونه میتوان چیزی همچون «وحی» را در جهان مدرن و راززدایی شدهی امروز، بامعنا دید؟
وحی «الهام» است. این همان تجربهای است که شاعران و عارفان دارند؛ هر چند پیامبر این را در سطح بالاتری تجربه میکنند. در روزگار مدرن، ما وحی را با استفاده از استعارهی شعر میفهمیم. چنانکه یکی از فیلسوفان مسلمان گفته است: وحی بالاترین درجهی شعر است.
شعر ابزاری معرفتی است که کارکردی متفاوت با علم و فلسفه دارد. شاعر احساس میکند که منبعی خارجی به او الهام میکند؛ و چیزی دریافت کرده است. و شاعری، درست مانند وحی، یک استعداد و قریحه است: شاعر میتواند افقهای تازهای را به روی مردم بگشاید؛ شاعر میتواند جهان را از منظری دیگر به آنها بنمایاند.
به نظر شما، قرآن را باید محصول زمان خودش دید. آیا این سخن متضمن این نیز هست که شخص پیامبر نقشی فعال و حتی تعیینکننده در تولید این متن داشته است؟
بنا به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل میکرد. اما، به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است.
استعارهی شعر به توضیح این نکته کمک میکند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس میکند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است. اما در واقع - یا حتی بالاتر از آن: در همان حال - شخص پیامبر همه چیز است: آفریننده و تولیدکننده. بحث دربارهی اینکه آیا این الهام از درون است یا از بیرون حقیقتاً اینجا موضوعیتی ندارد، چون در سطح وحی تفاوت و تمایزی میان درون و برون نیست.
این الهام از «نَفس» پیامبر میآید و «نفس» هر فردی الهی است. اما پیامبر با سایر اشخاص فرق دارد؛ از آن رو که او از الهی بودن این نفس آگاه شده است. او این وضع بالقوه را به فعلیت رسانده است. «نفس» او با خدا یکی شده است. سخن مرا اینجا به اشتباه نفهمید: این اتحاد معنوی با خدا به معنای خدا شدن پیامبر نیست. این اتحادی است که محدود به قد و قامت خود پیامبر است. این اتحاد به اندازهی بشریت است؛ نه به اندازهی خدا.
جلال الدین مولوی، شاعر عارف، این تناقضنما را با ابیاتی به این مضمون بیان کرده است که: «اتحاد پیامبر با خدا، همچون ریختن بحر در کوزه است.»
اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفرینندهی وحی است. آنچه او از خدا دریافت میکند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمیتوان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آنها و حتی ورای کلمات است. این وحی بیصورت است و وظیفهی شخص پیامبر این است که به این مضمون بیصورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود میداند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل میکند.
شخصیت او نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا میکند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکیاش و حتی احوالات روحیاش [در آن نقش دارند.] اگر قرآن را بخوانید، حس میکنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام اینها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشتهاند. این، آن جبنهی کاملاً بشری وحی است.
پس قرآن جنبهای انسانی و بشری دارد. این یعنی قرآن خطاپذیر است؟
از دیدگاه سنتی، در وحی خطا راه ندارد. اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر میکنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آنها میپذیرند که وحی میتواند در مسایلی که به این جهان و جامعهی انسانی مربوط میشوند، اشتباه کند. آنچه قرآن دربارهی وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی میگوید، لزوماً نمیتواند درست باشد. این مفسران اغلب استدلال میکنند که این نوع خطاها در قرآن خدشهای به نبوت پیامبر وارد نمیکند؛ چون پیامبر به سطح دانش مردم زمان خویش «فرود آمده است» و «به زبان زمان خویش» با آنها سخن گفته است.
من دیدگاه دیگری دارم. من فکر نمیکنم که پیامبر «به زبان زمان خویش» سخن گفته باشد؛ در حالی که خود دانش و معرفت دیگری داشته است. او حقیقاً به آنچه میگفته، باور داشته است. این زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمیکنم دانش او از دانش مردم همعصرش دربارهی زمین، کیهان و ژنتیک انسانها بیشتر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشهای هم به نبوت او وارد نمیکند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ.
شما به فیلسوفان و عارفان سدههای میانه همچون مولوی اشاره میکنید. دیدگاههای شما دربارهی قرآن تا چه اندازه ریشه در سنت اسلامی دارد؟
بسیاری از دیدگاههای من ریشه در اندیشهی سدههای میانی اسلام دارد. این سخن را که نبوت مقولهای است بسیار عام و نزد اصناف مختلف آدمیان یافت میشود، هم در اسلام شیعی و هم نزد عارفان وجود دارد. متکلم بزرگ شیعی، شیخ مفید، امامان شیعه را پیامبر نمیداند؛ اما تمام ویژگیهایی را که پیامبران دارا هستند، به آنها نسبت میدهد. همچنین عارفان نیز عمدتاً متعقدند که تجربهی آنها از جنس تجربههای پیامبران است. و باور به این نیز که قرآن یک محصول بشری و بالقوه خطاپذیر است، در عقاید معتزله دال بر مخلوق بودن قرآن به طور تلویحی آمده است.
اندیشمندان سدههای میانه غالباً این نظرها را به شیوهای روشن و مدون بیان نمیکردند و ترجیح میدادند آنها را در خلال سخنانی پراکنده یا در لفافه بیان کنند. آنها نمیخواستند برای مردمی که توانایی هضم این اندیشهها را نداشتند، ایجاد تشویش و سردرگمی کنند. به عنوان مثال، مولوی جایی میگوید که قرآن، آیینههای ذهن پیامبر است. آنچه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.
پسر مولوی حتی از این هم فراتر میرود. او در یکی از کتابهایش میگوید که چند همسری به این دلیل در قرآن مجاز دانسته شده است که پیامبران زنان را دوست میداشت. و به این دلیل بود که به پیروانش اجازهی اختیار کردن چهار زن را داده بود!
آیا سنت شیعی به شما اجازه میدهد که اندیشههایتان را دربارهی بشری بودن قرآن مدون کرده و توسعه دهید؟
مشهور است که در اسلام سنی، مکتب عقلگرای اعتزالی در برابر اشعریان و عقیدهی آنها دال بر جاودانی بودن و غیرمخلوق بودن قرآن شکست سختی خورد. اما در اسلام شیعی، معتزلیان به نحوی ادامهی حیات دادند و زمینی حاصلخیز را برای رشد یک سنتی فلسفی غنی فراهم کردند. اعتقاد معتزلیان دال بر مخلوق بودن قرآن در میان متکلمان شیعی، تقریباً اعتقادی است بلامنازع.
امروز میبینید که اصلاحگران سنی به موضع شیعیان نزدیکتر میشوند و اعتقاد مخلوق بودن قرآن را میپذیرند. اما روحانیون ایران در استفاده از منابع فلسفی سنت شیعی برای گشودن افقهایی تازه به روی فهم دینی ما مردد هستند. آنها قدرتشان را بر پایهی فهمی محافظهکارانه از دین مستحکم کردهاند و هراس دارند که مبادا با گشودن باب بحث دربارهی مسایلی از قبیل ماهیت نبوت، همه چیزشان از دست برود.
پیامدهای دیدگاههای شما برای مسلمانان معاصر و نحوهی استفادهی آنها از قرآن به منزلهی یک راهنمای اخلاقی چیست؟
تلقی بشری از قرآن تفاوت نهادن میان جنبههای ذاتی و عرضی قرآن را میسر میکند. بعضی از جنبههای دین به طور تاریخی و فرهنگی شکل گرفتهاند و امروز دیگر موضوعیت ندارند. همین امر، به عنوان مثال، دربارهی مجازاتهای بدنی که در قرآن مقرر شدهاند، صادق است. اگر پیامبر در یک محیط فرهنگی دیگر زندگی میکرد، این مجازاتها احتمالاً بخشی از پیام او نمیبودند.
وظیفهی مسلمانان امروز این است که پیام گوهری قرآن را به گذشت زمان ترجمه کنند. این کار درست مانند ترجمهی یک ضربالمثل از یک زبان به زبان دیگری است. ضربالمثل را تحتاللفظی ترجمه نمیکنید. ضربالمثل دیگری پیدا میکنید که همان روح و معنا را داشته باشد، همان مضمون را داشته باشد، ولی شاید همان الفاظ را نداشته باشد.
در عربی میگویند که فلانی خرما به بصره برده است. اگر قرار باشد این را به انگلیسی ترجمه کنید، میگویید فلانی زغالسنگ به نیوکاسل برده است. درک تاریخی و بشری از قرآن به ما اجازهی این کار را میدهد. اگر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصهای لاینحل میشوید.
منبع: سایت دکتر سروش
***************************************************************************
متن يادداشت آیت الله جعفر سبحانی در پاسخ به اظهارات اخیر سروش به اين شرح است:
در اوج اسلامستيزي غربيان، كه ديروز رسانههاي هلندي، و امروز رسانههاي دانماركي جلودار آن هستند گزارش ميرسد كه گروهي در كشور دوم، از طريق هنرهاي تجسمي به اسلامستيزي برخاسته و ميخواهند از طريق كاريكاتورهاي موهن و نمايش فيلم، پيامبر و قرآن را در انظار جهانيان نازيبا سازند، در چنين شرايط و اوضاع، مصاحبهاي از آقاي عبدالكريم سروش خواندم كه در سايت «آفتاب نيوز» به تاريخ 14 بهمن 86 به نقل از راديو هلند، بخش عربي، و ترجمه فارسي آن در راديو زمانه آمده بود.
من نميتوانم بدون دليل قاطع بگويم آنچه در اين مصابحه خواندم نظريه صددرصد خود اوست، ولي سكوت او را ميتوانم گناهي نابخشودني در مقابل اين گزارش به شمار آورم. در شرايطي كه ملحدان غرب كمر به اسلامستيزي و منزوي ساختن مسلمانان بستهاند، فردي كه در محيط اسلامي و در ميان علما و دانشمندان پرورش يافته و مدتها سخنان او زينتبخش رسانههاي ايراني بوده، سخناني به زبان آورد كه نتيجه آن اين است كه قرآن موجود، ساخته و پرداخته ذهن پيامبر است! و پيامبر در آفرينش قرآن، نقش محوري داشته است!
در آذرماه 84 نامه سرگشادهاي به آقاي سروش نوشته و در آنجا لغزشهاي او را در مسئله امامت و خلافت گوشزد كردم و بار ديگر از او درخواست نمودم كه به آغوش ملت اسلامي و بالأخص علما و حوزههاي علميه باز گردد و بداند كه اين نوع سروصداها و هياهوها زودگذر است و به سان موج دريا، پس از اندي خاموش ميشود، و آنچه باقي ميماند، همان حق و حقيقت است و تصور ميكردم كه اين نامه پدرانه درباره او مؤثر افتد. كساني كه اين نامه را خوانده بودند، از نگارش آن، اظهار رضايت ميكردند، ولي مصاحبه او درباره قرآن، بر تأسف و تأثرم افزود، و با خود فكر كردم كه زاويه انحراف روز به روز بيشتر ميشود و اين سؤال به ذهنم رسيد كه چه عاملي در كار است كه از اين فرد دستپرورده حوزه و دانشگاه، چنين بهرهكشي ميكنند؟ او با آن چهره نوراني، و بيان شيرين، روزگاري مدرس نهجالبلاغه بود. خطبه همام را به نحو دلپذيري تفسير ميكرد، چه شد كه از اين گروه اين همه فاصله گرفت.
از اين مقدمه بگذرم، و با نگارش اين نامه و نقد انديشه او، روزنه اميد به اصلاح او را بار ديگر باز بگذارم، به اميد آن كه با خواندن اين نامه، بار ديگر به آغوش امت اسلامي باز گردد.
* مكتب شك يا «سوفيسم»
در قرن پنجم قبل از ميلاد، در يونان باستان، گروهي به مكتب شك در همه چيز، حتي در وجود خود، و وجود خارج از خود روي آورده و افكار و عقايد عجيبي را از خود ارائه كردند. رشد انديشه سفسطي مدتي بر تفكر يوناني غلبه كرد، لكن به وسيله حكيمان و انديشمندان بزرگي مانند سقراط و افلاطون و ارسطو به عمر آن خاتمه داده شد، زيرا مغلطههاي آنان را آشكار ساخته و به بيماري سفسطه پايان بخشيدند. ارسطو با تدوين منطق، توانست يك نوع نظم فكري واقع گرايانه به بشر تقديم كند، با اين كه انديشمندان ياد شده خدمات ارزندهاي به تفكر بشري تقديم كند، با اين كه انديشمندان ياد شده خدمات ارزندهاي به تفكر بشري تقديم نمودند، ولي چيزي نگذشت كه مكتب ديگري به نام مكتب «لا ادري» به وسيله پيرهون (365-275م) پيريزي شد و مكتب انكار واقعيات به مذهب شك مطلق تبديل گشت، ولي آن نيز ديري نپاييد و به تاريخ پيوست.
فلاسفه اسلام مانند شيخالرئيس و پس از آن صدرالمتألهين دراين باره سخنان شيوايي دارند كه علاقهمندان ميتوانند در اين مورد به كتاب «شناخت در فلسفه اسلامي» از اين قلم مراجعه كنند.
در خيزش اخير غرب، بار ديگر مكتب تشكيك به صورتهاي «علمي نما» ظاهر گشت و همت گروهي از فلاسفه غرب، براين شد كه به جاي اين كه بربناي رصين فلسفه، طبقهاي بيفزايند، كوشش كردند كه بار ديگر همه اين بنا را فرو ريزند و هنر آنان اين شد كه همه جا در شك و ترديد سخن بگويند و به قول فروغي «هنر فيلسوفان انگليسي جز اين نبود كه بناي رفيع فلسفه را كه تا آن زمان برپا شده بود فرو ريزند، بي آن كه چيزي به آن بيفزايند.»
جاي سخن نيست كه شك، گاهي گذرگاه يقين است و تا انسان شك نكند به يقين نميرسد ولي شكي زيباست كه پل يقين باشد و به اصطلاح گذرگاه باشد نه اقامتگاه، ولي متأسفانه شك اين گروه اقامتگاه است، نه معبر و گذرگاه.
بيماري ديگري كه زاييده همين تفكر شكگرايي است، طرح نظريه، بدون اين كه كوچكترين دليل و برهان، به همراه آن باشد، و هرگاه سؤال شود دليل شما براين گفتار چيست؟ ميگويد: «I think» ( من فكر ميكنم). اما شما چرا چنين فكر ميكنيد؟ به چه دليل؟ سؤال از دليل و برهان ممنوع است!!
شيخالرئيس ميفرمايد: هر فردي گفتار كسي را بدون دليل و برهان بپذيرد، او از فطرت انساني منسلخ شده است، ولي متأسفانه اين بيماري (طرح نظريه بدون دليل) آن هم با يك رشته سخنان حماسي به تدريج گسترش پيدا كرده در حالي كه منطق قرآن اين است: «قُلْ هاتُوا بُرْهانكُمْ».
جناب سروش در آن بحث پيشين (بحث امامت و خلافت) درباره امامان بيمهري كردند ولي در اينجا گام فراتر نهاده به حريم وحي و قرآن بيمهري ورزيدهاند، و من از خدا ميخواهم كه وي در اين حد توقف كند و گام فراتر ننهد، كه مبادا سعادت اخروي او (كه قطعاً خواستار جدي آن است بيش از اين به خطر بيفتد.)
* خلاصه نظريه
حقيقت اين است كه او در بيان نظريه خود دچار اختلاف و تناقضگويي ميشود و نميتوان اطراف آن را در نقطهاي و به صورت نظريه واحدي گردآوردف و به اصطلاح آن چنان به نعل و به ميخ ميزند كه اگر به نقطهاي اعتراض شود، بتواند از آن بگريزد. اينك سخنان او را در چند فراز نقل ميكنم:
1. تجربهاي به سان تجربه شعرا
دكتر سروش ميگويد: وحي، الهام است و اين همان تجربهاي است كه شاعران و عارفان دارند، هرچند پيامبر آن را در سطح بالاتري تجربه ميكند، و در روزگار مدرن ما، وحي را با استفاده از استعاره شعري ميفهميم، چنانكه يكي از فيلسوفان مسلمان گفته است وحي بالاترين درجه شعر است.
* تحليل
اين نظريه، نظريه جديدي نيست، بلكه همان است كه مشركان مكه، قرآن را از اين راه تفسير ميكردند و ميگفتند: همانطور كه امرؤ القيس در پرتو الهام، معاني و الفاظ را ميآفريند، محمد نيز از همين طريق، آفريننده معاني و الفاظ آيات است. مسلماً مقصود آنان از شعر، شعر منظوم نيست، بلكه يافته و تخيلات انسان از طريق تفكر چه در قالب نظم و چه در قالب نثر. قرآن اين نظريه را از آنان نقل ميكند و به نقد آن ميپردازد:
«وَ يَقُولُونَ أإنّنا لتاركُوا آلهتنا لشاعرٍ مَجْنُون» (صافات/ 36).
«ميگويند: آيا ما خدايان خود را به خاطر يك شاعر ديوانه رها ميكنيم؟!».
و نيز ميفرمايد:
«أَمْ يَقُولون شاعر نتربّص به رَيب المَنُون» (طور / 52)
«ميگويند: او شاعر است و ما در انتظار مرگ او هستيم».
و گاهي قرآن را از سه راه توجيه ميكردند و آن را ساخته فكر پيامبر دانسته، گاهي ميگفتند: افكار پراكنده است و گاهي ميگفتند به خدا دروغ بسته و سرانجام ميگفتند: شاعري است كه تخيلات خود را در اين قالبها ريخته است:
«بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحلام بَل افتراهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ» (انبيا / 5).
«بلكه ميگفتند: افكار آشفتهاي است، بلكه آن را به دروغ ساخته و پرداخته است، بلكه او شاعري بيش نيست».
قرآن در نقد اين نظريه ميگويد:
«وَمَا هُوَ بِقَول شاعرٍ قَليلاً ما تُؤْمِنُون» (حاقه/ 41).
«آن سخن شاعري نيست، شما اندك ايمان ميآوريد».
و در آيه ديگري ميفرمايد:
«وَمَا عَلّمْناهُ الشعْر وَما يَنْبَغي لَهُ إِنْ هُوَ إلاّ ذِكرٌ وَ قُرآن مُبين» (يس/ 69)
«ما به او شعر نياموختيم و سزوار او هم نيست، و آن، جز يادآوري و قرآني آشكار نيست».
بالأخره آنان، پيامبر را با شعرا در يك صف قرار داده بودند، محتواي نظريه مورد بحث نيز بيش از اين نيست، هرچند كلمه «در سطح بالاتري» را به آن افزوده است، ولي مجموعاً از يك منشأ سرچشمه ميگيرد.
اگر ميگويد: شعرا از خود، الهام ميگرفتند ولي پيامبر از مقام ربوبي الهام ميگرفت، در اين صورت، عطف اين دو به هم، عطف مباين به مباين است و در نتجيه تشبيه مخّل و ناروا ميباشد.
از اين بگذريم، بالأخره اين نظريه چه دليلي دارد؟ آيا شاهدي هم بر آن داريد؟ متأسفانه اين مصاحبه، سرتاسر، طرح يك رشته تصورات و مفاهيم است بيآن كه براي اثبات آن دليلي اقامه شود. اگر واقعاً قرآن در حد يك انديشه شعري هرچند در سطح بالاتر است، پس چرا تحدّي كرده ولو با آوردن يك سوره؟. كدام شاعر در طول عمر خود، تحّدي ميكند و ميگويد: احدي نميتواند تا روز رستاخيز غزلي مانند غزلهاي من بياورد؟
در اينجا باز ميتوان به صاحب اين نظريه گفت: همين تفسير و توجيه شما درباره قرآن جز يك نوع تجربه شعري چيزي ديگري نيست، يعني نفس شما اين انديشه را پرورش داده و بر صحفه ذهن آورده و بر نوك قلم و سر زبان جاري ساخته است، بيآنكه واقعيتي در پشت آن نهفته باشد.
اگر واقعاً شعر و شاعري و آنچه در اين رديف است، فاقد ارزش جادوانه است، سخن شما نيز از همين سنج است.
2. پيامبر آفريننده و توليدكننده قرآن است
در مورد ديگر ميگوديد: استعاره شعر، به توضيح اين نكته كمك ميكند، پيامبر درست مانند يك شاعر احساس ميكند كه نيرويي بيروني او را در اختيار گرفته است، اما در واقع يا «حتي بالاتر از آن، در همان حال شخص پيامبر همه چيز است، آفريننده، توليدكننده، بحث درباره اين كه اين الهام از درون است يا از برون، حقيقتاً اينجا موضوعيتي ندارد، چون در سطح وحي تفاوت و تمايزي ميان درون و بيرون نيست».
* تحليل
اين كلمات و جمل ميرساند كه صاحب نظريه، قرآن را تجلّي شخصيت دروني پيامبر (ص) ميداند كه در اصطلاح به آن «وحي نفسي» ميگويند. توجيه وحي در مورد پيامبران از طريق مسئله تجلي شخصيت باطن، نخست از طرف گروههاي تبشيري يعني كشيشان و خاورشناسان اظهار شد و بيش از همه خاورشناسي به نام «درمنگهام» در اينباره گردوخاك كرده است. وي با تلاشهاي كودكانهاي ميخواهد براي قرآن، منابعي معرفي كند كه يكي از آنها تجلّي شخصيت دروني است. او درباره نظريه خود چنين مينويسد:
«عقل دروني محمد و يا به تعبير امروز شخصيت باطني او به بيپايگي آيين شرك، پيبرده بود. او براي رسيدن به مقام نبوت به پرستش خدا پرداخت و در غار حرا براي عبادت، خلوت نمود و در آن جا ايمان وجدان او به درجهاي بلند رسيد و افق افكارش وسيع، و ديد بصيرتش دو چندان شد. در اين مرحله آنچنان نيرومند شد كه براي هدايت مردم، شايستگي پيدا كرد. او پيوسته در فكر و انديشه بود تا آنگاه كه يقين كرد: اين همان پيامبري ميباشد كه خداوند او را براي هدايت بشر برانگيخته است. اين آگاهيها بر او چنان وانمود ميشد كه از آسمان بر او نازل ميشود و اين خطاب را خداوند بزرگ به وسيله جبرئيل براي او ميفرستد.»(وحي محمدي، ص 86)
آنچه احساس شاعران را از احساس پيامبران، جدا ميسازد، همان است كه آقاي سروش براي آن موضوعيتي قائل نشده است. شاعران منبع الهام را درون، و انبيا، منبع الهام را برون از خود ميدانند، ولي متأسفانه اين بزرگترين نقطه تفاوت را ايشان بسيار سهل و آسان گرفت و گفت: «بحث درباره اين كه آيا اين الهام، از درون است يا از برون، حقيقتاً اين موضوعيتي ندارد»، در حالي كه نقطه بارز تفاوت اين دو الهام در همين است.
افرادي كه در مسائل فلسفي و عرفان دست توانايي ندارند، نميتوانند مرز اين دو نوع الهام و دو نوع احساس را از هم جدا سازند، لذا همان مشركان عصر رسول خدا نيز به خاطر عدم توانايي در درك تفاوت اين دو نوع احساس، با خود فكر ميكردند كه چگونه ممكن است فردي از برون خود، الهام بگيرد و مأمور هدايت مردم شود. قرآن اين انديشه را از آنان چنين نقل ميكند:
«أكانَ لِلنّاسِ عَجباَ أن أوحَيْنا إلي رَجُل مِنْهُمْ أنْ أنْ أنذرِ النّاسَ وَ بَشّرِ الّذِينَ آمَنُوا أنّ لَهُمْ قَدَمَ صِدقٍ عِنْدَ رََبّهِمْ قَالَ الكافِرونَ إِنّ هذا لَسَاحِرٌ مُبينٌ» (يونس/ 2).
«آيا براي مردم مايه شگفت است كه بر شخصي از خود آنان وحي فرستاديم تا مردم را هدايت كند؟ و به گروههاي با ايمان بشارت بده كه در درگاه الهي سابقه نيك و راست دارند، ولي افراد كافر او را ساحر و جادوگر ميخوانند».
گروههاي مخالف براي مبارزه با «وحي محمدي» در تمام اعصار، توجيهها و تصورهايي داشتند ولي ماهيت توجيهها و تفسيرهاي باطل در تمام زمانها يكي بود. چيزي كه هست، در عصر حاضر، همان تهمتها و ناسزاها، همان توجيهها و تفسيرهاي بوجهلي و بوسفياني، تغيير قيافه داده و به صورت كالاي نو و به عنوان يك تحقيق علمي عرضه شده است.
3. مفاهيم از خدا، و الفاظ از پيامبر
صاحب نظريه در عبارتهاي پيشين، از طريق اجمال و تفصيل، قرآن را توليد خود پيامبر را آفريننده قرآن دانست. اما در همين مصاحبه در جاي ديگر ميگويد:
«پيامبر به نحو ديگري نيز آفريننده وحي است. آنچه او از خدا دريافت ميكند مضمون وحي است. اما اين مضمون را نميتوان به همان شكل به مردم عرضه كرد چون بالاتر از فهم آنها و حتي وراي كلمات است. اين وحي بيصورت است و وظيفه شخص پيامبر اين است كه به اين مضمون بيصورت، صورتي ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد».
وي در اين نظريه، مفاهيم و معاني را از جانب خدا دانسته، ولي شكل و صورت را آفريده خود پيامبر ميشمارد. و در نتيجه بخشي از اعجاز قرآن را كه در زيبايي الفاظ و استواري تعبير نمايان ميشود، انكار ورزيده و فقط معاني را از جانب خدا دانسته است.
بنابراين قرآن كار مشتركي ميان خدا و پيامبر است زيرا معاني از جانب خدا و صورت از جانب پيامبر ميباشد تو گويي يك شركت سهامي است كه سرمايه از جانب خدا و صورتسازي از جانب پيامبر است.
اكنون بايد پرسيد كه اين نظريه نازلتر از نظريه نخستين است؟، در آنجا همه چيز از آن رسول خدا بود، جز يك رابطه ضعيف با خدا، ولي در اين جا معاوني بيصورت از جانب خدا و صياغت و صورت از جانب پيامبر!
و نيز بايد پرسيد: دليل شما براين مشاركت چيست؟ آيا خداي قادر بر انزال مفاهيم، قادر بر صورتسازي نيست؟
از اين گذشته، خود قرآن برخلاف اين نظريه گواهي ميدهد، زيرا كراراً به پيامبر امر ميكند: چنين بگو مثلاً: «قُلْ هُوَ الله أحََد» يعني مفاهيم و صور هر دو از جانب خدا است.
4. شرايط حاكم بر زندگي پيامبر، توليدكننده قرآن است
صاحب اين نظريه گاهي، خود پيامبر را مستقلاً توليدكننده قرآن ميداند و ميگويد: او همه چيز است، و نقش محوري دارد، و گاهي نوعي مشاركت بين خدا و پيامبر را مطرح كند، اما گاهي هم ميخواهد بگويد شرايط حاكم بر زندگاني پيامبر، توليدكننده اين مفاهيم و افكار و معاني است و به تعبير ديگر، زمان را آفريننده اين محصول (قرآن كريم) ميشمرد و ميگويد:
«تاريخ زندگي خود او، پدرش، مادرش، كودكياش و حتي احوالات روحياش در آن نقش دارند. اگر قرآن را بخوانيد حس ميكنيد كه پيامبر گاهي اوقات شاد است و طربناك و بسيار فصيح، در حالي كه گاهي اوقات پرملال است و در بيان سخنان خويش بسيار عادي و معمولي.... اين جنبه كاملاً بشري وحي است».
اكنون سؤال ميشود: او در اين تعبير ميخواهد قرآن را كتابي صددرصد بشري معرفي كند و بهسان ديگر مؤلفان قلمداد كند كه شرايط حاكم بر زندگاني آنان در نگارش و تعبير آنان كاملاً مؤثر ميباشد و به تعبير ديگر تمايلات و فرهنگها، در تدوين آن كاملاً مؤثر بوده است. اگر واقعاً چنين است، پس چرا خداي محمد، همه آنها را نفي ميكند و عاملي جز وحي را در آفرينش قرآن مؤثر نميداند و ميفرمايد:
«وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي * إنْ هُوَ إلاّ وَحْيٌّ يُوْحي * عَلَّمهُ شَديدُ الْقُوي» (نجم/ 3-5).
«او هرگز از روي هوا و هوس سخن نميگويد و آنچه ميگويد سروش غيبي است كه در اختيار او گذارده شده است و موجود نيرومندي (فرشته وحي) به او آموخته است».
دم زدن از اين كه قرآن كتاب بشري است، با صدها آيه قرآني در تضاد است. اينك برخي از اين آيات:
1- «ولو كانَ مِن عندِ غيرالله لوجَدوا فيه اختلافاً كثيراً» (نساء 82)
اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف فراواني مييافتند.
2- «كتاب انزلناه اليك لتُخرِجَ الناسَ مِنَ الظُلماتِ الي النور» (ابراهيم 1)
قرآن كتابي است كه ما آنرا فرو فرستاديم تا مردم را از تاريكيها به روشني وارد سازي.
3- «انا انزلناه قراناً عربياً لعلكم تعقلون» (يوسف 12)
ما آنرا به صورت قرآن عربي فرو فرستاديم تا بينديشيد.
4- «و كتاب انزلناه مبارك» (انعام 92)
اين كتاب مباركي است كه ما آنرا ارسال كرديم.
با اين گفتار صريح چگونه آنرا كتاب بشري تلقي كنيم و آنرا ساخته بشر بدانيم در حالي كه در صداقت و راستگويي محمد امين (ص) كسي ترديد ندارد.
* برداشتها و اطلاعات نادرست
ما، در اينجا به تبيين اصل نظريه ايشان پرداختيم كه به چهار صورت مختلف بيان ميكند، بدون اينكه دليلي بر نظريه خود بياورد، و خود تناقض، روشنترين گواه بر بيپايگي آن است.
ولي در كنار اين نظريه، يك رشته شطحات و سخنان نا برازنده نيز دارد كه به صورت گذرا به آنها اشاره ميشود:
1. ميگويد: «امروزه مفسران بيشتري فكر ميكنند وحي در مسائل صرفاً ديني مانند صفات خداوند، حيات پس از مرگ، و قواعد عبادات خطاناپذير نيست، آنها ميپذيرند كه وحي ميتواند در مسائلي كه به اين جهان و جامعه انساني مربوط ميشود، اشتباه كند. آنچه كه قرآن درباره وقايع تاريخي، ساير اديان و ساير موضوعات عملي زميني ميگويد لزوماً نميتواند درست باشد، اين مفسران، اغلب استدلال ميكنند كه اين نوع خطاها در قرآن خدشهاي به نبوت پيامبر وارد نميكند چون پيامبر به سطح دانش مردم خويش فرود آمده است و به زبان زمان خويش سخن گفته است».
اكنون سؤال ميشود: اين كلمه «بيشتر» و «اغلب» كه به كار ميبرد و مفسران اسلامي را به مطلب ياد شده متهم ميسازد، كدام مفسران هستند كه در طول چهارده قرن، به خطاپذيري قرآن در مسائل مربوط به زندگي اعتراف ميكنند؟ آنان جز مشتشرقان و جز دنبالهروهاي آنان مانند رئيس قاديانيها و متأثر از آنان مانند برخي از نويسندگان مصري كسي نيستند.
از اين گذشته، اين تبعيض در خطا چه معني دارد كه پيامبر در ماوراي طبيعت صددرصد واقعگو و حقيقتنما باشد ولي در مسائل ملموس و عيني دور از حقيقت سخن بگويد؟ و اگر هم يك مفسر درباره آيهاي كه مورد نظر اوست، سخني گفته باشد، دليلي بر همگاني بودن مطلب نيست. قرآن علم و دانش پيامبر را عظيمترين فضل الهي ميشمارد و ميفرمايد:
«وَعَلَّمَتَ ما لَمْ تَعْلَم و كانَ فَضلُ الله عَليْكَ عَظِيماً» (نساء / 113).
«خداوند آنچه نميدانستي به تو آموخت و بخشش خدا به تو بسيار بزرگ است».
آيا دانشي كه قرآن آن را عظيم ميشمارد، چگونه در بخش دوم خطاپذير ميباشد؟
2. آنگاه گام فراتر نهاده و علم پيامبر را چنين توصيف ميكند:
«من ديدگاه ديگري دارم. فكر نميكنم دانش او از دانش مردم هم عصرش درباره زمين، كيهان، ژنتيك انسانها بيشتر بوده است. اين دانشي را كه ما امروز در اختيار داريم، نداشته است و اين نكته خدشهاي به نبوت او وارد نميكند، چون او پيامبر بود، نه دانشمند يا مورخ».
اكنون سؤال ميشود: دليل شما براين كه او از اين مسائل آگاه نبوده، و دانش او درباره اين مسائل در حد همان دانش عرب جاهلي بوده است، چيست؟
ما، در اينجا نميخواهيم در مورد اعجاز علمي قرآن سخن بگوييم زيرا درباره اعجاز علمي قرآن، در كتاب «مرزهاي اعجاز» به صورت گسترده، سخن گفتهايم. پيامبر گرامي (ص) از طريق وحي و جانشين معصوم او مانند علي (ع) در نهجالبلاغه و فرزند او در صحيفه سجاديه از يك رشته حقايق علمي پرده برداشتهاند كه جهان آن روز و ديروز آن را تصور نميكرد. زهي بيانصافي كه اين همه حقايق علمي را در اين كتابها منكر شويم و آنگاه عذر بياوريم كه او پيامبر بود نه دانشمند، يعني پيامبر بود و عالم نبود، پيامبر بود و آگاه از اسرار نبود.
* اتهام به معتزله
از آنجا كه صاحب نظريه، قرآن را توليد فكر پيامبر شمرده، به دنبال اين ميگردد كه براي خود شريك و همراه پيدا كند، در اين ميان ديواري كوتاهتر از ديوار معتعزله پيدا نكرده و اين مطلب را به آنها نسبت ميدهد و ميگويد:
«باور به اين نيز كه قرآن يك محصول بشري و بالقوه خطاپذير است و در عقايد معتزله داير به مخلقو بودن به طور تلويحي آمده است».
البته معتزله، هر چند منقرض شدهاند و چندان شخصيتي بارز از آنها باقي نيست، اما كتابهاي آنان در اختيار همگان است. حاشا و كلاّ كه آنها قرآن را مخلوق به معناي ساخته فكر پيامبر (ص) بدانند. اصولاً مسئله مورد بحث، در قرن دوم از طرف مسيحيان درباره عباسي مطرح شد كه آيا قرآن «قديم» است يا «حادث»؟ گروهي بر قدمت قرآن و گروهي بر حادث بودن آن معتقد شدند. محدثان، قرآن را قديم دانستند و متعزله حادث، زيرا قديم بالذات منحصر به خداست و غير او همه و همه حادثاند. و يكي از آنها قرآن است كه فعل خداست و فعل خدا از حدوث جدا نيست. و اگر ميگفتند مخلوق است، به معناي آفريده خدا است نه به معناي مختلق و ساخته فكر پيامبر، و لذا در روايات ما اصرار شده است كه قرآن را نه قديم بخوانند و نه مخلوق، زيرا قديم بخوانند، نوعي شرك است، مخلوق بخوانند، دشمن از آن سواستفاده كرده و آن را به معني مختلق و ساخته و پرداخته فكر پيامبر ميدانند، و لذا مشركان عصر رسول خدا (ص) همين تعبير را به كار ميبردند و ميگفتند:
«ما سَمِعْنا بِهذا في الملّة الآخرة إِنْ هذا إِلاّ اختلاق» (ص/7).
«ما اين سخن را در آييني ديگر نشنيديم و اين جز چيزي ساخته و پرداخته نيست».
* اتهام به مولوي و عرفا
باز براي اين كه تنها نماند، به فكر افتاده كه از مولوي مايه بگذارد و ميگويد:
«قرآن آيينه ذهن پيامبر است. آنچه در دل سخن مولوي مندرج است اين است كه شخصيت پيامبر، تغيير احوال و اوقات خوب و بد او همه در قرآن منعكس است».
نسبت دادن آسان است ولي اثبات آن مشكل، در كدام بيت مولوي اين نتيجهاي كه او گرفته آمده است؟ در حالي كه مولوي صدها بيت دارد كه درست خلاف اين را به صراحت بيان ميكند از جمله:
چون كتاب الله بيامد هم بر آن
اين چنين طعنه زدند آن كافران
كه اساطير است و افسانه نژند
نيست تعميقيّ و تحقيقي بلند
****
گرچه قرآن از لب پيغمبر است
هركه گويد حق نگفت، آن كافر است
اين همه آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود
* تعيين تكليف براي مسلمانان
او در پايان سخن براي مسلمانان امروز تعيين تكليف ميكند و ميگويد: «وظيفه مسلمانان امروز اين است كه گوهر قرآن را به گذشت زمان ترجمه كنند».
سؤال ميشود: قرآني كه شما آن را كتاب بشري و خطاپذير دانستيد، چه نيازي دارد كه به ترجمه و تفسير آن به زبان روز بپردازيم؟ چه نيازي به اين خطاپوشي هست؟ شما با معرفي قرآن به عنوان كتاب خطاپذير و بشري، از جامعه اسلامي فاصله گرفتيد، ديگر نيازي به نصايح شما نيست. آن كس ميتواند نصحيت كند كه در شمار اين گروه بماند، ولي فردي كه با گروهي وداع كند، جايگاه رهبري و راهنمايي و اندرزگويي خود را با اين كار از دست داده است.
در پايان يادآور ميشويم: بنده اين نامه را با كمال تأثر و تأسف نگاشتهام ولي اميدوارم كه اين مصاحبه از او نباشد و مترجم يا مترجمان درست ترجمه نكرده باشند كه در اين صورت ايشان وظيفه دارد كه اشتباهات آن را برطرف كند تا آب رفته به جوي باز آيد.
و نيز از صاحب نظريه درخواست ميشود درباره «وحي محمدي» و شبهاتي كه پيرامون آن از طرف خاورشناسان و دنبالهروهاي آنان مطرح شده است به كتاب «نقد بيست و سه سال» از اين قلم مراجعه كنند. در آن كتاب به روشني ثابت شده است كه همه اين توجيهها و تفسيرها همراه با زرق و برق، تعبير ديگري از داوريهاي عصر جاهلي است و در حقيقت، محتوا يكي و پوشش و شيوه بيان دو تا است. چيزي كه هست عرب عصر رسالت به خاطر سادگي، نظر خود را، برهنه مطرح ميكرد، ولي دگرانديشان به همان انديشهها، رنگ علمي بخشيده و «سراب» را به صورت آب جلوه ميدهند.
************************************************************************
به گزارش خبرگزاري فارس، «عبدالكريم سروش» در نامهاي خطاب به آيتالله جعفر سبحاني با عنوان «بشر و بشير» درباره سخنان اخير خود درباره قرآن، توضيحاتي را ارايه كرده است.
وي كه اكنون در واشنگتن اقامت دارد، در ابتداي نامه خود آورده است: «استاد مكرّم، حضرت آيت الله آقاي جعفر سبحاني، پس از تقديم تحيّت، نامه پدرانه و محترمانه و نيكخواهانه شما را در پايگاه خبرگزاري فارس خواندم و آن را حاوي موعظه حسنه و جدال به احسن يافتم. شك ندارم كه وظيفه روحاني و غيرت ايماني و عرق مسلماني و "دولت احمدي و معجزه سبحاني" شما را به نوشتن آن نامه برانگيخته است. من جسارت نميكنم و همچون شما نميگويم كه "عواملي در كارست و از شما بهرهكشي ميكنند" چرا كه نه داعي و نه دليلي براين امر دارم و نه آوردن چنين كلماتي را زيبنده يك بحث علمي و طلبگي مشفقانه و منصفانه ميدانم. پيش از شما چهار نفر از فضلاي حوزه علميه نيز در اين بحث شركت جسته بودند، و همه به زبان تحليل و استدلال، و بدون طعن و تكفير سخن گفته بودند مگر "قرآن شناسي" كه رسم مروت فرونهاد و سخنهايي نه بر سبيل حكمت گفت و مرا از قرآنستيزان خواند.»
سروش در ادامه اين نامه با تكرار حرف هاي قبلي درباره وحي ادعا كرده است: «سخن من اين است كه براي درك پديده ناآشناي وحي، ميتوانيم از پديده آشناتر شاعري (و بطور كلي خلاقيت هنري) مدد بجوئيم و آن را بهتر فهم كنيم. اين فقط در مقام تصور است. مگر غزالي نگفت براي درك پديده وحي، ميتوانيد از پديده وسوسه شيطاني مدد بگيريد؟ چرا كه ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم. حضرت آيتالله توجه بفرمايند كه امروزه مفهوم شعر به منزله يك خلاقيت متعالي هنري بسيار متفاوت است با آنچه در ذهن امثال ابوجهل و ابولهب ميگذشت و استفاده از نماد هنر براي تقريب معناي وحي، نه چيزي از قدر قرآن ميكاهد و نه بر قدر ابولهب ميافزايد! علامه طباطبايي، وحي را شعور مرموز ميخواند و به گمان من هنر مرموز مناسبتر مينمايد.»
سروش پس از شرح توضيحاتي ديگر، در پايان اين نامه نوشته است: «از اطاله كلام بيمناكم و به همين مقدار بسنده ميكنم و از پارهاي فروع خرد درميگذرم و ضمن سپاس نهادن به جهد پرشهد و خطابِ بيعتابِ حضرت آيتالله، از باز بودن باب اين مباحثه و مناظره استقبال ميكنم و خواستار تداوم آنم و ميافزايم كه من اكنون در يكي از دانشگاههاي آمريكا به تدريس اشتغال دارم.[...] مايلم كه پس از بازگشت به ايران، در صورت امكان از حضرت آيتالله دعوت كنم تا محيطي امن و آرام فراهم آورند و در گفتوگويي حضوري در اين خصوص شركت جويند و احقاق حق و ابطال باطل كنند.»
اسلام شناس برجسته و فقيه فرزانه حضرت آية اللّه خامنهاى (دام ظله العالى) بيش از سى سال است كه در مباحث علمى و هدايتهاى دينى به تبيين مبانى فلسفه سياسى اسلام پرداختهاند. در اين مقاله به ديدگاههاى معظم له در بيان حاكميت انديشه بر عمل و نيز چهار اصل مهم از اصول فلسفه سياسى اسلام مىپردازيم
چكيده
از امتيازات مكتب سياسى اسلام، مبانى نظرى و فلسفه سياسى آن مكتب است كه زير ساز همه ابعاد حكومت و نهادهاى آن است و بدان جهت مىدهد.بى ترديد بدون توجه به اين مبانى و اصول زير بنايى نمىتوان به نوع نگرش مكتب آسمانى اسلام به حكومت آگاهى كامل پيدا كرد.
اسلام شناس برجسته و فقيه فرزانه حضرت آية اللّه خامنهاى (دام ظله العالى) بيش از سى سال است كه در مباحث علمى و هدايتهاى دينى به تبيين مبانى فلسفه سياسى اسلام پرداختهاند. در اين مقاله به ديدگاههاى معظم له در بيان حاكميت انديشه بر عمل و نيز چهار اصل مهم از اصول فلسفه سياسى اسلام مىپردازيم. چهار اصلى كه مقام معظم رهبرى تأكيد فراوانى روى آنها دارند عبارتند از:
1 ـ جامعيت دين و قلمرو آن و وجود سياست و حكومت در اين قلمرو.
2 ـ جهانبينى توحيدى و آثار آن در نظام سياسى اسلام.
3 ـ نياز بشر به هدايت آسمانى.
4 ـ انسانشناسى دينى.
كليد واژهها: فلسفه سياسى، نظام سياسى اسلام، مبانى فلسفه سياسى اسلام.
مقدمه: حاكميت انديشه بر عمل
سخن از مبانى نظرى و اصول اعتقادى سياست متوقف است بر پذيرش و ارتباط رفتار و اعمال سياسى با انديشهها و باورها. لذا با ترديد در اين ارتباط، بحث از مبانى و اصول فكرى و اعتقادى سياست معنى ندارد.
گر چه برخى فيلسوفنماها به تقليد از يكى از دانشمندان حس گرا بين جهان بينى و ايدئولوژى (و بين حكمت نظرى و حكمت عملى) هيچ گونه ارتباطى قائل نبوده و حوزه عقل نظرى و فلسفه را از حوزه عقل عملى و رفتار و اعمال انسانى، مستقل و جدا معرفى كردهاند، لكن اكثر دانشمندان غربى و همينطور علماى اسلامى پيوند اين دو را امرى بديهى و مسلم دانسته، حاكميت انديشه بر عمل و اتكاء و ابتناء هر ايدئولوژى بر جهان بينى خاص و متناسب با آن را امرى مسلم و هماهنگ با آفرينش و فطرت انسان مىدانند.
در فرهنگ اسلامى همه مباحث فكرى و اعتقادى با تمام ابعاد عملى و رفتارى و از جمله انديشه و مبانى سياسى (فلسفه سياست) با موضع گيرى و اعمال سياسى و شكل كلى حكومت (نظام سياسى) ارتباط و پيوند داشته و تفكيك آنها از يكديگر غير ممكن و خروج از تفكر و عمل دينى مىباشد و لذا پذيرش بخشى و انكار بخشى ديگر از انديشهها يا دستور العملهاى اسلامى پشت كردن و كفر به كليت و تمام دين است.
دين اسلام مجموعهاى به هم پيوسته از باورها و انديشهها و دستورالعملها و بايد و نبايدهاى برگرفته از وحى الهى درباره جهان، انسان و آينده مىباشد كه هدف آن هدايت انسان به سوى كمال حقيقى و به فعليت رساندن استعدادها و توانايى هايى است كه در او وجود دارد. اعتقاد و ايمان قلبى تنها مورد قبول قرآن و اسلام نبوده بلكه ايمان حقيقى از نظر اسلام ايمانى است كه توأم با رفتار و التزام عملى به احكام و مقررات دينى باشد و به همين جهت در آيات زيادى از قرآن ايمان و عمل صالح مقرون به هم موجب رستگارى و سعادت معرفى شده است.
حضرت آية اللّه خامنهاى به عنوان يك اسلام شناس و متفكر و فقيه فرزانه، نه تنها حاكميت انديشه بر عمل را پذيرفتهاند، بلكه مباحث نظرى و جهان بينى را داراى ابعاد رفتارى و آثار عملى دانسته و اساسا معتقدند كه اصول اعتقادى و جهان بينى اسلام علاوه بر سامان دهى انديشه و باورها، رفتار و اعمال پيروان خود را هدايت و جهت دهى مىكند. ايشان عقب افتادگى و انحطاط جامعه اسلامى بعد از پيامبر را محدود شدن خداپرستى و توحيد به فرضيه و باورى ذهنى دانسته، مىفرمايد:
باچنين نگرشى است كه به درستى مىتوان راز نفوذ و گسترش و اعتلاى اسلام نخستين و عقب گرد و انحطاط و خصلت انفعالى اسلام دورههاى بعد را شناخت، اسلام پيامبر(ص) توحيد را مانند راهى جلوى پاى مردم مىگذاشت و اسلام دورههاى بعد آن را چون نظريهاى در محافل بحث و مجادله مطرح مىساخت. آنجا سخن از بينش تازهاى درباره جهان و تئورى تازهاى براى حركت و تلاش زندگى بود و اينجا بحث از ريزه كارىهاى كلامى باب اوقات تفنن و فراغت. آنجا، توحيد، استخوان بندى نظام موجود و محور همه روابط اجتماعى، اقتصادى و سياسى به شمار مىرفت.
در بيانى ديگر خطاب به مسؤلان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى مىفرمايد: يك وظايفى به طور كلى بر عهده ماست، هم ما به عنوان دولت و حكومت هم به عنوان يك فرد مسلمان. اما اين وظايف يك مبناى فكرى دارد. خصوصيت تفكر اسلامى و مكتب اسلامى و دينى اين است. اگر بحث مىكنيم از اين كه بايد آزادى باشد يا انتخاب و اختيار در جامعه براى مردم ـ وجود داشته باشد... يك َسر اين برنامههاى اصلى وصل است به آبشخور انديشه اسلامى، جهان بينى اسلامى، تلقى و برداشت اسلام كه اين ايمان ماست، اعتقاد ماست، دين ماست بر اساس آن برداشت و آن تلقى است كه وظايف خودمان را مشخص مىكنيم و آنها را مىخواهيم عمل كنيم. حالا آن مبناى فكرى چيست؟ به طور كوتاه و خلاصه از آنجا بايد شروع كنيم يعنى خطوط اصلى تلقى و بينش اسلامى از كائنات، از عالم انسان...
براى شناخت ديدگاه معظم له درباره سياستِ اسلامى و حكومت دينى، قبل از هر چيز بايد مبانى و اصول زيرسازِ سياست و حكومت را از نظر ايشان مورد توجه و تأمل قرار داد. مبانى و اصولى كه جهتگيرى و مواضع سياسى معظم له بر آنها بنا گرديده در واقع همان اصول و جهان بينى است كه اسلام آنها را زيربنا و مبناى نظام سياسى و ساير نظامهاى خود قرار داده است؛ اصول و مبانى زيرسازى كه مهم ترين وجه تمايز سياست اسلامى از سياستهاى ديگر و به ويژه سكولاريستى است. اين مقاله مىخواهد به ميزان آگاهى و بضاعت نويسنده، مبانى و اصول سياست اسلامى را از نگاه حضرت آية اللّه خامنهاى تبيين كند.
اصل اول: جامعيت دين
اولين گام در ارائه يك فلسفه و نظام سياسى مبتنى بر تعاليم و معارف دينى آن است كه اثبات كنيم و بپذيريم كه سياست و حكومت در حوزه و قلمرو دين جاى دارد. نخستين و حساسترين خاكريز و جبهه دينداران در مقابل فرهنگها و سياستهاى ديگر كه بر سكولاريسم بنا شده است، بحث از قلمرو دين و رابطه سياست با ديانت است.
در تبيين نسبت سياست با ديانت دانشمندان فرزانه و سنگر نشينان اسلام ناب عمدتا با دو جريان انحرافى و دو نظريه رقيب مواجه بودند: متحجّران و سكولاريستها؟
الف: متحجران و طرفداران تضاد دين و سياست
گروهى از به ظاهر دين داران و مقدس مآبان، لازمه دين دارى و تعبّد به احكام آسمانى را پشت كردن به سياست و وارد نشدن به امور دنيوى دانسته و با توجه به عملكرد حاكمان ستمگر و سياست بازان دغل باز، هرگونه دخالت در سياست و حكومت را مستلزم دروغ، نيرنگ، ظلم و تجاوز به حقوق ديگران و آن را در تضاد با دين و دين و سياست را مانعة الجمع مىدانند و در انديشه و عمل، هرگونه ورود به سياست را خروج از ديانت و لازمه ايمان و پايبندى به دين را وارد نشدن به سياست معرفى مىكنند. از نظر اينان براى حفظ دين و شريعت اسلامى بايد مردم را از موضعگيرى و دخالت در امور دنيوى و سياسى منع نمود تا مبادا اعتقادات و تعبد آنها آسيب ببيند.
اين تفكر متحجّرانه بدترين تفسير را از اسلام ارائه كرده و بزرگ ترين انحراف را به وجود آورده و حقيقت دين را به تحريف كشانده و آن را از حركت آفرينى و اصلاح نمودن زندگى مردم انداخته و ايمان و دين دارى را به يك سلسله امور عبادى و فردى و اعتقادات صرفا ذهنى محدود ساختهاند و لذا همواره مورد حمايت و پشتيبان حاكمان مستبد و استعمارگران سلطه طلب قرار داشتهاند؛ چرا كه چنين دينى نه تنها هيچ گونه خطر و تهديدى براى آنها نداشته و ندارد، بلكه بهترين فرصت را براى سلطه و تداوم حاكميت آنان فراهم مىآورد.
متحجّرين يكى از گروههايى بودند كه همواره در برابر همه نهضتهاى بيدارگر اسلامى و از جمله انقلاب اسلامى و نهضت حضرت امام (ره) قرار داشتند و با زبان دين و از موضع طرفدارى از اسلام به تحريف معارف و محتواى دين مىپرداختند و بارها مورد انتقاد شديد حضرت امام و شاگردان او قرار گرفتند. آن بزرگوار در دوران تبعيد و در فرصتى كه براى تبيين اسلام ناب و حقيقت دين الهى يافته بود دردمندانه مىفرمايد:
مبلغينى كه در حوزههاى روحانيت درست كردند وعُمّالى كه در دانشگاهها و مؤسسات تبليغات دولتى يا بنگاههاى انتشاراتى داشتند و مستشرقينى كه در خدمت دولتهاى استعمارگر هستند، همه دست به دست هم داده در تحريف حقايق اسلام كار كردند، به طورى كه بسيارى از مردم و افراد تحصيل كرده نسبت به اسلام، گمراه و دچار اشتباه شدهاند. اسلام دين افراد مجاهدى است كه به دنبال حق و عدالتاند و دين كسانى است كه آزادى و استقلال مىخواهند. مكتب مبارزان و مردم ضداستعمار است اما اينها اسلام را طور ديگرى معرفى كردهاند و مىكنند. تصور نادرستى در اذهان عامه به وجود آورده، و شكل ناقصى كه در حوزههاى علميه عرضه مىشود براى اين است كه خاصيت انقلابى و حياتى اسلام را از آن بگيرند و نگذارند مسلمانان در كوشش و جنبش و نهضت باشند...
بعد از پيروزى انقلاب نيز بارها اين انديشه و تفكر را مورد نقد و اعتراض قرار دادهاند، از جمله:
مسئله جدا بودن دين از سياست مسئلهاى (است) كه با كمال تزوير و خدعه طرح كردند، حتى ما را هم مشتبه كردند، حتى كلمه آخوند سياسى يك كلمه فحش است در محيط ما.... از بس تزريق شده است از بس اشتباه كارى شده است ما خودمان هم باورمان آمده است كه دين از سياست جدا است آخوند در محراب برود و شاه هم مشغول دزدىاش باشد.
خلف صالح امام و شاگرد برجسته ايشان حضرت آية اللّه خامنهاى نيز مىفرمايد:
... مگر اسلام و احكام نورانى آن براى اداره و هدايت زندگى مادى و معنوى انسانها نيست؟ و مگر ديانت در اسلام با سياست آميخته نيست؟ اين از جمله ى دردهاى بزرگ عالم اسلام است كه تحجر و كوته بينى و دنياطلبى جمعى همواره در خدمت غرض ورزى و حسابگرىهاى خباثت آلود جمعى ديگر قرار گيرد و قلمها و زبانهايى كه بايد در خدمت به اسلام و در جهت تبيين حقايق آن به كار مىافتاد، ابزارى در دست دشمنان هوشيار و توطئهگر اسلام گردد. اين همان مصيبتى است كه امام راحل (رضوان اللّه تعالى عليه) بارها به تلخى از آن سخن گفته و ناليدهاند و جاى آن است كه هوشمندان امت، عامه مردم را با آن آشنا ساخته، مرز ميان علماى صادق و دين به دنيا فروشان مزدور را براى آنان مشخص سازند.
و با اشاره به احساس امنيت و رضايت دشمنان از اسلامى كه به وسيله متحجرين تبليغ مىشود مىفرمايد:
... از جمله ى پديدههاى پر معنى آن است كه در تمام مدت مبارزات و نيز سالهاى پس از پيروزى علماى متحجر و بى خبر از حوادث كشور و دور از جريانهاى سياسى، هيچ گاه در معرض تهاجم دشمنان قرار نگرفتند؛ بلكه حتى گاه مورد ستايش و تمجيد نيز واقع شدند و حملات جسمى و تبليغى و حتى نهضت ارتجاع و واپسگرايى از سوى روشنفكر نمايان عامل بيگانه، تنها متوجه علما و روحانيونى شد كه از لحاظ انديشه ى سياسى و نو آورىهاى عرصه علم و عمل، درخشيده و به عنوان قشرى پيشرو و مترقى و آگاه شناخته شدهاند.
معظم له در معرفى اسلام ناب مىفرمايد:
اسلام ناب اسلامى است كه بايد ابوجهلها از آن بترسند؛ اگر اسلامى بود كه ابوجهلها و ابوسفيانها از آن نترسيدند و با آن دشمن نبودند بايد در اسلام بودنش شك كنيم! آن اسلامى هم كه طبقات مستضعف و محروم به آن اميدوار نشوند و دل ندهند اسلام نيست! اسلامى كه نتواند آرزوهاى خفته و فرو كشته قشرهاى مظلوم را در سطح دنيا (نه فقط در سطح كشور خودمان) زنده و احيا كند شك كنيد در اين كه اين دين اسلام باشد.
ب: روشنفكران سكولار:
گروه ديگرى جدايى دين از سياست را از منظرى ديگر دنبال كرده و مىكنند. اينان با تأثيرپذيرى و انفعال در برابر فرهنگ غرب و نسخه بردارى از آنچه بعد از رنسانس در رابطه با مسيحيت و سياست و علم در غرب اتفاق افتاد بر اين باور بوده وهستند كه گرچه دين و سياست تقابل و ضديت ندارند، اما تلازم و پيوندى هم ندارند و مادامى كه در حوزه و قلمرو ديگرى دخالت نكنند، مىتوانند كنار هم باشند و ادامه حيات بدهند. روشنفكران معتقد به سكولاريسم گر چه از نظر فكرى و پايبندى به دين در نقطه مقابل متحجرين و مقدس مابان قرار دارند لكن در جدايى دين از سياست وحدت نظر دارند با اين تفاوت كه اينان دين و سياست را مانعةالجمع نمىدانند لكن قلمرو آنها را متمايز و جداى از هم مىشناسند.
سكولاريسم به معناى تدبير زندگى انسان (به ويژه اداره حكومت و سياست) بدون دخالت دين، عكس العمل عملكرد فكرى و عملى كليسا در دوران قرون وسطى ونتيجه تقابل روحانيت و مدعيان مسيحيت با علم و نوآورى بود و به عنوان دست آورد بزرگ نهضت رنسانس و تولد دوباره غرب شمرده مىشود و در فرايند رشد تدريجى مورد استقبال و تمسك بسيارى از دانشمندان و روشنفكران و حتى مبلغان دين قرار گرفت و توانست در اكثر كشورها به حاكميت كامل برسد. دور از واقع نيست اگر بگوييم تا قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، انديشه حاكم و مبنايى همه حكومتها و نظامهاى سياسى، سكولاريسم و عدم دخالت دين در حاكميت و اداره حكومتها بود و يكى از بزرگترين دستآوردهاى انقلاب اسلامى ايران و شكلگيرى نظامى با ماهيت دينى، به چالش كشاندن سكولاريسم در تمام نقاط دنيا و افول و سرنگونى آن در ايران بود. دستآوردى كه نه تنها استكبار جهانى بلكه حاكمان ستمگر و دست نشاندگان مستبد را به هراس انداخت.
گرچه شكلگيرى سكولاريسم در غرب به حسب ظاهر داراى فرايندى طبيعى و محصول موضعگيرىهاى انحرافى و اشتباه كليسا مىباشد و به زعم طرفدارانش توجيه منطقى و علمى دارد، لكن طرح آن در كشورهاى اسلامى و امتهاى مسلمان به ويژه شيعيان، انحرافى بس بزرگ و مستلزم دورى از حقيقت دين اسلام است. اسلامى كه علم و خرد ورزى را از امتيازات انسان و از فضائل اكتسابى و تكليف همگانى دانسته و براى آن محدوديت زمانى و مكانى قائل نيست و نه تنها پيشرفت علوم و عالم شدن انسانها را تهديد دين دارى نمىداند بلكه اساس و بنيان همه معارف و تعاليم خود رابر علم و تعقل قرار داده است و هيچ يك از دستورات و احكامش غير علمى و غير عقلانى نمىباشد، اين اسلام كجا و مسيحيت و كليساى دشمن علم و خردورزى كجا؟!
در غرب وقتى جريان تقابل علم و دين شكل گرفت و تمدن و آزادى و بها دادن به شخصيت انسان با تعاليم كليساى قرون وسطايى در تضاد قرار گرفت، روشنفكران ديندار را به سوى اين راه حل سوق دادكه زندگى انسان را به دو بخش دنيوى و اخروى و به تعبير ديگر طبيعت و ماوراء طبيعت تقسيم نمايند و آبادانى دنيا و طبيعت را در حوزه علم، و سامان دهى به آخرت و ماوراء طبيعت را در قلمرو دين قرار دهند و بدين وسيله دين و علم را با هم، لكن هر كدام را در جاى خودبه كارگيرند و اين يعنى سكولاريسم. اما در اسلام چنين تقابل و تضادى جايى ندارد. اسلام هم علم، هم شخصيت الهى انسان و آزادى و خردورزى و حاكميت او بر جهان آفرينش را به بهترين شكل تبيين كرده و خيلى بيشتر از اومانيسم و ليبراليسم انسان را تحويل گرفته است. لذا در بين پيروان چنين دينى سكولاريسم زمينه و فرصت نفوذ ندارد مگر آنكه اسلام را هم مانند مسيحيت به انحراف كشانند. و مردم را از حقيقت معارف قرآنى دور سازند و با حفظ ظواهر باطن حركت آفرين و سازندهاش را از آن بگيرند، و اين همان راه كارى بود كه دشمنان اسلام ناب در كشورهاى اسلامى انجام دادند و روشنفكران منفعل در برابر زرق برق غرب و علم زده و بى خبر از حقيقت اسلام، نقش نيروهاى خط مقدم دشمن را ايفا كردند و با يكسان ديدنِ همه اديان و تسرى دادن افكار مسيحى به عالم اسلام، و برخى از آنها با خود باختگى و خود فروختگى در برابر قدرتهاى استكبارى زمينه و راه را براى نفوذ سكولاريسم در كشورهاى اسلامى و مجامع دانشگاهى مسلمانان فراهم ساختند؛ و تا حدود زيادى هم موفق شدند و البته از جريانى كه بيمار و مسئله دار متولد شد و شكل گرفت جز اين نبايد انتظار داشت. مقام معظم رهبرى در تحليلى تفصيلى از شكلگيرى روشنفكرى و مشخصات آن در ايران افشاگرىهاى مهمى دارند كه به گزيدههايى از آن اشاره مىكنيم:
من بارها گفتهام كه روشنفكرى در ايران بيمار متولد شد... چرا، چون كسانى كه روشنفكران اول تاريخ ما هستند آدمهاى ناسالمىاند... . ميرزا ملكم خان ارمنى، ميرزا فتحعلى آخوند زاده، حاج سياح محلاتى.... طبقات بعدى روشنفكرى هم در ايران طبقات مطمئنى نبودند بيشتر شاهزادهها و اشراف و اعيان زادهها بودند... . حالا اين بيمارى چه بود، يعنى كجا بروز مىكرد؟ اين را از زبان آل احمد براى شما ذكر مىكنم. آل احمد در مشخصات روشنفكر مىگويد اين خصوصيات سه تاست اول مخالفت با مذهب و دين، يعنى روشنفكر لزوما بايستى با دين مخالف باشد. دوم علاقمندى به سنن غربى واروپا رفتگى و اين طور چيزها، سوم هم درسخواندگى... . بعد مىگويد اين سه خصوصيتى كه برداشت عاميانه و خصوصيات عاميانه روشنفكرى است. در حقيقت ساده شده دو خصوصيت ديگرى است كه با زبان عالمانه يا زبان روشنفكرى مىشود آنها را بيان كرد يكى از آن دو خصوصيت عبارت است از بى اعتنايى به سنتهاى بومى و فرهنگ خودى... ديگرى اعتقاد به جهان بينى علمى... .
و در ادامه همين بحث و در پاسخ اين سؤال كه چرا بايد يك روشنفكر حتما به سنتهاى بومىاش بى اعتنا باشد، علت چيست، مىفرمايد:
علت اين است كه آن روزى كه مقوله روشنفكرى ـ مقوله انتلكتوئل ـ اول بار در فرانسه به وجود آمد اوقاتى بود كه ملت فرانسه و اروپا از قرون وسطى خارج شده بودند؛ مذهب كليسايى سياه خشن خرافى مسيحيت را پشت سر انداخته و طرد كرده بودند؛ (مذهبى كه) دانشمند را مىكشد، مكتشف و مخترع را محاكمه مىكند، تبعيد مىكند، نابود مىكند، كتاب علمى را از بين مىبرد! اين بديهى است كه يك عده ـ انسانهاى فرزانه پيدا شوند و آن مذهبى كه اين خصوصيات را داشت و از خرافات و حرفهايى كه هيچ انسان خرد پسندى آن را قبول نمىكند، پر بود، به كنارى بيندازد و به كارهاى جديدى رو بياورند... . بديهى است كه اينها طبيعت كارشان پشت كردن به آن مذهب بود. آن وقت روشنفكران مقلد ايرانى در دوره قاجار، كه اول بار مقوله انتلكتوئل را وارد كشور كرد و اسم منور الفكر به آن داد و بعد به روشنفكر ـ با همان خصوصيات ضد مذهبش ـ تبديل شد، آن را در مقابل اسلام آورد؛ اسلامى كه منطقىترين تفكرات، روشنترين معارف، محكمترين استدلالها و شفافترين اخلاقيات را داشت. اسلامى كه همان وقت در ايران همان كارى را مىكرد كه روشنفكران غربى مىخواستند در غرب انجام دهند... بنابراين يكى از خصوصيات روشنفكر اين شد كه با اسلام دشمن و مخالف باشد...
روشنفكرى الهام گرفته از غرب، دخالت و حضور دين در تمام صحنههاى زندگى بويژه در سياست و مديريت كلان جامعه را بر نمىتابد و بنابراين از نظر آنان حكومت دينى و نظام سياسى با ماهيت اسلامى به معناى ارتجاع و بازگشت به قرون وسطى قلمداد مىشود بدون اينكه بين اسلام و ساير اديان تفاوت قائل شوند.
تفكر سكولاريستى نيز مانند تحجر مورد انتقاد و ايراد شديد و قاطع عالمان اسلام شناس و هشيار قرار گرفته و در عمل هم شكلگيرى انقلابى باماهيت دينى و تشكيل نظامى با مبانى دينى و موفقيت آن در برابر تمام توطئههاى جهانى، بطلان سكولاريسم را اثبات كرد.
تلازم اسلام و سياست
در برابر اين دو انديشه انحرافى، اسلام، اين مكتب هدايت بخش و تضمين كننده سعادت دنيوى و اخروى مدعى آن است كه همه صحنههاى زندگى انسان و تمام نيازهاى فردى، اجتماعى او را پوشش مىدهد و از آنجا كه مديريت كلان جامعه اسلامى و نظام سياسى ـ كه جهتگيرىهاى فراگير امت اسلامى را تعيين مىكند ـ در هدايت عمومى و سامان يافتن همه نهادهاى اجتماعى بيشترين نقش را دارد، اسلام به حكومت و رهبرى و مديريت جامعه اسلامى بيش از ساير بخشها توجه و اهتمام دارد. به ديگر سخن اسلام سياست را بخش عظيم و تعيين كنندهاى از هدايت كلى مىداند كه دين متكفل آن شده است و علماى اسلامى به ويژه حضرت امام (رضوان اللّه تعالى عليه) و مقام معظم رهبرى دام ظله العالى به جامعيت و حضور و دخالت دين در سياست و اثبات آن با الهام از آيات قرآن، سنت و سيره تأكيد و اصرار فراوان دارند و اولين و اساسىترين مبنا و اصل براى حاكميت دين همين است. از نظر اين بزرگوارانِ سنگر نشين اسلام ناب، سياست اگر از متن دين گرفته شود، تقدس يافته و بعنوان مهمترين عامل هدايت امت اسلامى قلمداد مىگردد.
اسلامشناس درد آشنا، آيت اللّه خامنهاى بارها به بحث تفكيكناپذيرى سياست از دين پرداخته كه به نمونه هايى از آنها اشاره مىكنيم. ايشان در اولين پيام مهم خود در زمان رهبرى به حجاج بيت اللّه الحرام و جهان اسلام مىفرمايد:
از بزرگترين مظاهر شرك در عصر حاضر، تفكيك دنيا از آخرت و زندگى مادى از عبادت و دين از سياست است... . اين همان شركى است كه امروز مسلمانان بايد با اعلام برائت، دامن خود و اسلام را از آن تطهير كنند... در حالى كه قرآن اقامه قسط را هدف از ارسال رسل مىداند: «لقد ارسلنا رسلنابالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» و در حالىكه با خطاب «كونوا قوامين بالقسط شهداء للّه» همه مومنين را موظف به تلاش براى اقامه قسط مىكند. در حالى كه آيات كريمه قرآن اعتماد به ستمگران را ممنوع مىسازد و به پيروان خود مىفرمايد «و لا تركنوا الى الذين ظلموا فتمسكم النار» و گردن نهادن به ظلم طاغوت را، منافى با ايمان مىشمرد و مىگويد «الم ترالى الذين يزعمون انهم امنو بما انزل اليك و ما انزل من قبلك يريدون ان يتحاكموا الى الطاغوت و قد امروا ان يكفروا به» و كفر به طاغوت را در كنار ايمان به خدا قرار مىدهد «فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن باللّه فقد استمسك بالعروة الوثقى» و در حالى كه نخستين شعار اسلام توحيد يعنى نفى همه قدرتهاى مادى و سياسى و همه بتهاى بى جان و باجان بود و در حالى كه اولين اقدام پيامبر(ص) پس از هجرت تشكيل حكومت و اداره سياسى جامعه بود و با دليل و شواهد فراوان ديگرى كه بر پيوند دين و سياست حكم مىكند، باز كسانى پيدا مىشوند كه بگويند دين از سياست جداست و كسانى هم پيدا شوند كه اين سخن ضد اسلامى را از آنها بپذيرند!
سياستمدارانى كه دائما دَم از جدايى دين و سياست مىزنند و كسانى از مدعيان ديندارى كه به كمك آنان شتافته و همين سخن را تكرار مىكنند، آيا هرگز در آيات قرآن و تاريخ اسلام و احكام شريعت انديشيدهاند؟ آيا فكر كردهاند كه اگر دين جدا از سياست است، پس چرا همه امور سياسى را يعنى حكومت را، قانون را، صف بندىهاى زندگى را، جنگ و صلح را، تعيين دوست و دشمن را و ديگر مظاهر سياست را، همه و همه را به خدا و دين خدا و اولياى خدا مرتبط مىكند... بديهى است كه نغمه شوم جدايى دين از سياست، ساخته دشمنان پليدى است كه از اسلام زنده و در صحنه، سيلى خورده و با اين ترفند خواستهاند صحنه زندگى را از حضور دين فارغ كرده و خود زمام امور دنياى مردم را به دست گيرند و بى دغدغه بر سرنوشت انسانها تسلط يابند. اما تلخ و تأسفانگيز آن است كه كسانى به نام دين و در كسوت علماى دين همين سخن را تكرار كنند و در ترويج آن سعى و تلاش كنند...
اين جاست كه سخن امام فقيد ما، آن داعى الى اللّه و فانى فى اللّه آشكار مىشود كه اسلام را به اسلام ناب محمدى(ص) و اسلام آمريكايى تقسيم مىكرد. اسلام ناب محمدى(ص) اسلام عدل و قسط است اسلام عزت و اسلام حمايت از ضعفا و پا برهنگان و محرومان است، دفاع از حقوق مظلومان و مستضعفان است، اسلام جهاد با دشمنان و سازش ناپذيرى با زور گويان و فتنه گران است، اسلام اخلاق و فضيلت و معنويت است.
اسلام آمريكايى چيزى به نام اسلام است كه در خدمت منافع قدرتهاى استكبارى و توجيه كننده اعمال آنهاست.... اسلام آمريكايى اسلام انسانهايى بى درد و بىسوزى است كه جز به خود و به رفاه حيوانى خود نمىانديشند. خدا و دين را همچون سرمايه تجار وسيلهاى براى زراندوزى يا قدرتطلبى مىدانند و همه آيات و رواياتى را كه برخلاف ميل و منفعتشان باشد بى محابا به زاويه فراموشى مىافكنند و يا وقيحانه تأويل مىكنند...
آرى اين اسلام آمريكايى است كه مردم را به دورى از سياست و فهم و بحث و عمل سياسى مىخواند، ولى اسلام ناب محمدى(ص) سياست را بخشى از دين و غير قابل جدايى از آن مىداند و همه مسلمين را به درك و عمل سياسى دعوت مىكند واين چيزى است كه ملتهاى مسلمان بايد همواره از امام فقيد خود و زبان گوياى اسلام به ياد داشته باشند.
معظم له در يكى از خطبههاى نماز جمعه نيز مىفرمايد:
مسئله حكومت در نظام اسلامى اگر نگوييم اساسىترين و مهمترين [مسئله از] مسائل اسلامى است، حداقل در رديف چند مسئله درجه اول اهميت در اسلام است اگر مسئله حكومت را، مسئله ولايت را از دين بگيرند دين يك مجموعه احكام متفرق و متشتتى خواهد شد كه يقينا نخواهد توانست رسالت اصل خودش را كه هدايت انسانها و ايجاد بهشت در اين دنيا و به كمال رساندن انسانهاست به انجام برساند.
و يكى از دست آوردهاى نهضت حضرت امام خمينى را چنين تبيين مىكنند:
امام بزرگوار ما با ارائه مكتب سياسى اسلام خط بطلان بر همه تلاشهاى فرهنگى و سياسى دشمنان اسلام در طول يك قرن و نيم گذشته كشيد كه سعى كرده بودند اسلام را به كلى از عرصه زندگى جامعه بيرون رانده و با طرح نظريه جدايى دين از سياست، ديندارى را فقط پرداختن به عبادت و اعمال شخصى قلمداد كنند و با حذف اسلام از صحنه سياست جهان، كشورهاى اسلامى را عرصه غارتگرىها و تاخت و تازهاى سياسى خود نمايند.
اصل دوم: جهانبينى توحيدى
دومين اصل از مبانى سياست اسلامى كه حضرت آية اللّه خامنهاى نسبت به آن تأكيد و اصرار زيادى دارند، اساسىترين اصل و محور همه معارف اسلامى يعنى توحيد و يكتايى خدا است. نخستين دعوت همه انبياء و هدف واحد همه آنها و سنگ بنا و محور همه اعتقادات الهى و بلكه عصاره همه اصول و آرمانها و هدايتهاى آسمانى كه همه معارف دينى و احكام الهى و نظامها (مانند نظام اخلاقى، نظام سياسى و...) بايد به آن منتهى شوند والا دينى نخواهد بود، توحيد و نفى شريك براى خدا است. البته باطن و حقيقت توحيد جز با تدبّر و تعقّل درك نمىشود؛ توحيد فقط اين نيست كه بگوييم خدايى هست، آن هم يكى است و دو نيست. اين صورت توحيد است باطن توحيد، اقيانوس بيكرانهيى است كه اولياى خدا در آن غرق مىشوند. توحيد وادىِ بسيار با عظمتى است، اما در چنين وادى با عظمتى، باز از مؤمنين و مسلمين و موحدين خواستهاند كه با تكيه بر تفكر و تدبّر و تعقّل پيش بروند.
توحيد تنها يك نگرش و بينش فلسفى و ذهنى صرف نيست كه فقط به دنبال آموزش و سامان دهى اندوختههاى ذهنى باشد، بلكه توحيد رفتار و اعمال فردى و اجتماعى و روابط انسان با ديگران را نيز اصلاح كرده و آنها را سامان و جهت مىدهد. دانشمندان و اسلام شناسان واقعى و پاسداران اسلام ناب همواره با الهام از معارف قرآنى و تعاليم پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصومين عليهم السلام به ابعاد كاربردى و رفتارى و جنبههاى سازنده آن عنايت ويژهاى داشتهاند و آية اللّه خامنهاى كه در حال حاضر سكان دار انقلاب اسلامى مىباشد بارها تأكيد و اصرار داشتهاند كه توحيد را جهت دهنده و ترسيم كننده همه صحنههاى زندگى اسلامى به ويژه نظام سياسى اسلامى معرفى كنند كه به برخى از تعابير ايشان اشاره مىكنيم:
توحيد قرآن تنها نگرش بى تفاوت و غير مسئول نيست. شناختى متعهد و بينش فعال و سازنده است كه در بناى جامعه و اداره آن و ترسيم خط سير آن و (استراتژى) و تعيين هدف آن و تأمين عناصر حفظ و ادامه آن داراى تأثير اساسى و تعيين كننده است و اصطلاحا توحيد از اركان (ايدئولوژى) اسلام بلكه ركن اصلى آن نيز هست.
توحيد غير از آنكه يك بينش فلسفى است، يك شناخت علم زا و زندگى ساز نيز هست، يعنى عقيدتى است كه بناى زندگى اجتماعى و فردى انسانها بايد بر پايه آن نهاده شود.
معظم له در همان دوران طاغوت مقالهاى درباره روح و نفى سلطه غير خدا تأليف كردند و با انتقاد شديد و فاجعه خواندن تحريف مفهوم توحيد در روزگار ما و بيان فهرستى از جوانب گوناگون توحيد، اينگونه جمع بندى مىكنند:
آنچه گفته شد تنها بخشى از محتواى بسيار غنى و عميق و چندين جانبه توحيد است... و با همين اشارتهاى كوتاه به روشنى مىتوان تشخيص داد كه توحيد تنها نظريهاى فلسفى و ذهنى و غير عملى نيست كه به هيچ وجه كار به سياه و سفيد زندگى نداشته باشد و دست به تركيب گلههاى بشرى نزند و در تعيين جهتگيرىهاى انسان و تلاش و عمل بايسته او دخالت نكند و فقط به اين اكتفا نمايد كه باورى رااز مردم بازگيرد و باورى ديگر به جاى آن بنشاند، بلكه از سويى يك جهان بينى است... و از سويى ديگر يك دكترين اجتماعى است طرحى و ترسيمى است از شكل محيط متناسب انسان، محيطى كه وى مىتواند در آن به سهولت و سرعت رشد كند و به تعالى و كمال ويژه خود نايل آيد پيشنهاد قواره و قالبى مخصوص است براى جامعه با تعيين خطوط اصلى و اصول بنيانى آن و بنابراين هر آنگاه كه در جامعهاى جاهلى و طاغوتى (جامعههايى كه بر مبناى نا آگاهى از حال انسان يا تعدى بر ارزشهاى راستين وى بنياد گرديده) مطرح گردد يك دگرگون سازى است، بعثتى است در دلهاى فروخفته و جانهاى بيمار، و طوفانى است در مرداب راكد اجتماع، سامان و هنجارى است براى آن اجتماعِ ناساز و بى قواره، تبديل و تغييرى است در نهادهاى روانى و بنيادهاى روانى و بنيادهاى اقتصادى و اجتماعى و در ارزشهاى اخلاقى و انسانى... پس توحيد تنها پاسخى تازه نيست در مسئلهاى صرفا نظرى و يا داراى قلمرو عملى محدود، راهى تازه در برابر انسان نيز هست كه اگر چه بر تحليلى ذهنى و نظرى تكيه دارد، ولى مقصود از طرح آن ارايه شيوهاى ديگر است براى عمل كردن و زيستن. با چنين برداشتى است كه معتقديم توحيد ريشه و مايه اصلى دين و سنگ زاويهاى است كه همه پايههاى دين بر آن قرار گرفته است.
ايشان در ادامه توحيد نظرىِ صرف را همانند خداپرستى مكه قبل از بعثت، توحيد صلح كل، توحيدى كه با همه انداد و رقيبان خدا بسازد، توحيدى كه فقط فرضيه پذيرفته شدهاى در ذهن باشد توصيف مىكند كه چيزى فراتر از يك نقش بدلى از توحيد انبياء نيست. معظم له آنگاه انحطاط جامعه اسلامى بعد از پيامبر اكرم(ص) را نيز عدول از توحيد اصلى و توحيد پيامبر(ص) دانسته و مىگويد:
با چنين نگرشى است كه به درستى مىتوان راز نفوذ و گسترش و اعتلاى اسلام نخستين و عقب گرد و انحطاط و خصلت انفعالى اسلام دورههاى بعد را شناخت. اسلام پيامبر(ص) توحيد را مانند راهى جلوى پاى مردم مىگذاشت و اسلام دورههاى بعد آن را چون نظريهاى در محافل بحث و مجادله مطرح مىساخت. آنجا سخن از بينش تازهاى درباره جهان و تئورى تازهاى براى حركت و تلاش زندگى بود و اينجا بحث از ريزه كاريهاى كلامى باب اوقات تفنن و فراغت. آنجا توحيد استخوان بندى نظام موجود و محور همه روابط اجتماعى، اقتصادى و سياسى به شمار مىرفت. نخستين ستيزهگيرىها با شعار توحيد از سوى قدرتمندان و سران و سردمداران اجتماع بود و اين نشانه آن است كه ضربه اين شعار بيشتر و بيشتر از همه متوجه طبقه مسلط و مقتدر اجتماع (به تعبير قرآن طبقه مستكبر) است... .
1 ـ 2. آثار و لوازم توحيد در نظام سياسى
اعتقاد و پايبندى به يگانگى خدا در شكلگيرى فلسفه و نظام سياسى اسلام داراى پيام و آثار فراوانى است كه به برخى از آنها از نظر مقام معظم رهبرى دام ظله العالى اشاره مىكنيم.
1 ـ 1 ـ 2. انحصار حاكميت به خدا:
آفريدگار و مالك و صاحب اختيار انسان و همه آفرينش خدا است و لذا سلطه حقيقى و فرمانروايى مختص او مىباشد و تن دادن به حاكميت و سلطه و ولايت ديگران (اگر به امر الهى و در راستاى ولايت و حاكميت الهى نباشد) شرك و غير سازگار با توحيد ربوبى است. لذا قرآن اطاعت از غير خدا را شرك معرفى مىكند و ان اطعتموهم انكم لمشركون. (انعام / 121).
آية اللّه خامنهاى با استناد به اين آيه مىفرمايد:
در فرهنگ قرآن در مواردى بر اطاعت و دنباله روى نام عبادت نهاده شده و اطاعت كنندگان غير خدا مشرك معرفى شدهاند. با اين بيان عبادت خدا را ـ كه روح و معناى توحيد است ـ مىتوان با تعبير عبوديت و اطاعت انحصارى خدا معرفى كرد و عبوديت و اطاعت غير خدا را شرك دانست چه در فرمانهاى شخصى، چه در قوانين عمومى و چه در شكل و قواره نظام اجتماعى.
و در جايى ديگر مىفرمايد:
بنابر اصل توحيد انسانها حق ندارند هيچ كس و هيچ چيز جز خدا را عبوديت و اطاعت كنند و تحكمات و تحميلاتى كه از طرف قدرت گونههاى تاريخ بشريت رفته غلط و برخلاف حق بوده است.
قرآن به توحيد ربوبى و عبادتى كه داراى تأثير عملى و پيام كاربردى فردى و اجتماعى بيشترى است به مراتب زيادتر از توحيد ذاتى و صفاتى تأكيد نموده و مىتوان با قاطعيت گفت در فرهنگ قرآن ولايت و سرپرستى جامعه اسلامى از هركس به جز خدا يا جانشين و تجلى بخشان حاكميت الهى، سلب شده است. و اقتضاء توحيد ربوبى آن است كه حاكميت و فرمانروايى غير او را شرك بدانيم.
به تعبير زيباى آية اللّه خامنهاى:
در اسلام سرپرستى جامعه متعلق به خداى متعال است هيچ انسانى اين حق را ندارد كه اداره امور انسانهاى ديگر را بر عهده بگيرد اين حق مخصوص خداى متعال است كه خالق و منشىء و عالم به مصالح و مالك امور انسانها، بلكه مالك امور همه ذرات عالم وجود است. خود اين احساس در جامعه اسلامى چيز كم نظيرى است. هيچ قدرتى، هيچ شمشير برايى، هيچ ثروتى حتى هيچ قدرت علم و تدبيرى به كسى اين حق را نمىدهد كه مالك و تصميم گيرنده درباره سرنوشت انسانهاى ديگرباشد اينها... حق توليت امور و زمامدارى مردم را به كسى اعطاء نمىكند اين حق متعلق به خداست.
2 ـ 1 ـ 2. مشروعيت الهى:
مشروعيت گرچه از ريشه شرع است، لكن يك اصطلاح دينى صرف نيست بلكه به عنوان يك اصطلاح سياسى، به معناى توجيه عقلانى حاكميت و يا بيان كننده حق آمريت و حاكميت به كار مىرود. درباره مشروعيت و مبناى حقانيت حكومت تئورىهاى مختلفى بيان شده و هر فلسفه سياسى متناسب با مبانى خود، ديدگاه ويژهاى را ارائه كرده است، اما در جهان بينى توحيدى هيچ حكومت و حاكميت و سلطهاى مشروعيت و حقانيت نمىيابد مگر آنكه منصوب و مأذون از طرف خدا و در راستاى ولايت و حاكميت الهى باشد. آية اللّه خامنهاى پس از بيان انحصار ولايت و حاكميت به خدا مىفرمايد:
... خداى متعال اين ولايت و حاكميت را از مجارى خاصى اعمال مىكند، يعنى آن وقتى هم كه حاكم اسلامى و ولىامر مسلمين چه بر اساس تعيين شخص (آن چنان كه طبق عقيده ما در مورد اميرالمؤمنين و ائمه عليهم السلام تحقق پيدا كرد) و چه بر اساس معيارها و ضوابط انتخاب شد، وقتى اين اختيار به او داده مىشود كه امور مردم را اداره بكند باز اين ولايت خدا است اين حق، حق خداست و اين قدرت و سلطان الهى است كه بر مردم اعمال مىشود. آن انسان ـ هر كه و هر چه باشد ـ منهاى ولايت الهى و قدرت پروردگار هيچ گونه حقى نسبت به انسانها و مردم ديگر ندارد. خود اين يك نكته بسيار مهم و تعيين كننده در سرنوشت جامعه اسلامى است.
و در بيانى ديگر مىفرمايد:
عبوديتِ يكسانِ همه موجودات در برابر خدا مستلزم آن است كه هيچ يك از بندگان خدا خود سر و مستقل حق تحكم و فرمانروايى بر بندگان ديگر نداشته باشد (نفى طاغوت) و زمامدار و مدير و مدبر امور زندگى انسانها فقط كسى باشد كه خدا خود به حكومت برگزيده است يا به شخص مانند امامان معصوم(ع) و يا به علائم و ملاكها مانند حاكم اسلامى در زمان غيبت امام معصوم(ع).
و در تفسير توحيد از ديدگاه خطمشى اجتماعى مىگويد:
حق ولايت و سرپرستى جامعه و زمامدارى زندگى انسان را نيز از هر كسى به جز خدا نفى مىكند... حكومت و زمامدارى انسان حق ويژهى خدا است كه به وسيله منصوبان خدا ـ آنان كه بامعيارها و الگوهاى تعيين شده در ايدئولوژى الهى از همه كس منطبقترند ـ به مرحله تحقق در مىآيد و به وسيله آنان نظام الهى پاسدارى و مقررات الهى اجرا مىگردد.
قسمت دوم
3 ـ 1 ـ 2. انحصار قانون گذارى به خدا:
يكى از لوازم مهم جهان بينى توحيدى اختصاص و انحصار جعل قانون به خداست. توحيد صلاحيت طراحى و كارگردانى و قانونگذارى را مختص خدا و بخشى از حاكميت الهى دانسته و متابعت احكام و قوانين ديگران را ممنوع و شرك مىداند. در اين رابطه نيز آية اللّه خامنهاى در بيانى كوتاه و گويا با استناد به آيات قرآن مىفرمايد:
آفريدگارى و سيطره تكوينى خدا مستلزم آن است كه زمام قانونگذارى و تشريع نيز در قبضه اقتدار و اختيار او باشد و همگان (همه موجودات داراى شعور كه مىتوان براى آنان قانون و شرع وضع كرد) ملزم به تبعيت از قانون خدا باشند (الوهيت انحصارى) دانش بى پايان خدا، مستلزم آن است كه صلاحيت تنظيم مقررات بشرى (كه ناگزير تابع نيازها و مصالح انسانهاست) در انحصار او باشد.
و در توضيح و تفسير توحيد از ديدگاه خط مشى اجتماعى (اقتصادى، سياسى،...) مىگويد:
(توحيد) صلاحيت هر گونه طراحى و كارگردانى مستقل و خود سرانه در امور جهان و انسان از هر كس جز خدا (را) سلب مىكند. به حكم آنكه آفريننده انسان آفريننده گيتى و طراح نظام پيوسته آن است به امكانات و نيازها نيز هم او واقف است، ذخائر و استعدادها و انرژيهاى نهفته در جسم و جان آدمى را و نيز گنجينهها و قابليتهاى بيشمارِ پهنه گيتى را و ميزان كاربرد و مورد مصرف و چگونگى التقاء اين همه را او مىداند و به نيكى مىشناسد پس فقط او است كه مىتواند شيوه زندگى و برنامه ارتباطات انسان را كه همان خط مشى حركت وى در چرخ و بر اين نظام تكوين است طرح ريزى كند و سيستم قانونى زندگى و قواره و نظام اجتماعى او را ترسيم نمايد. ويژگى اين حق به خدا، نتيجه طبيعى و منطقى آفريدگارى و خداوندى اوست پس هرگونه دخالتى از سوى ديگران در تعيين مسير و خط مشى عملى انسانها، دست اندازى به قلمرو خدايى و ادعاى الوهيت و موجب شرك است.
حداقل شروط لازم براى قانون گذارى و ارائه برنامه شايسته نسبت به زندگى فردى، خانوادگى و اجتماعى انسان سه شرط است: اول اينكه احاطه علمى كامل و جامعى به همه ابعاد و نيازهاى انسان داشته باشد و كمال حقيقى و موقعيت انسان در جهان آفرينش و ارتباطات وى را به خوبى بشناسد و در معرض خطاو نسيان نباشد. دوم اينكه در قانون گذارى تنها مصالح و منافع انسانها را مبنا و ملاك قرار دهد و تحت تأثير عوامل ديگر قرار نگيرد و بينشها و گرايشهاى داخلى و عوامل خارجى مانند محيط، جهتگيرىهاى سياسى ـ گروههاى فشار و... در تصميمگيرىها و ابلاغ دستور العملها دخالت نداشته باشند. سوم اينكه قوانين و احكام او الزام آور باشد و عموم افراد نسبت به آن انقياد و تعبد داشته باشند و آيا چه كسى جز خدا داراى اين شرائط و ويژگىها مىباشد؟
4 ـ 1 ـ 2. توحيد محور وحدت حقيقى:
استقرار و تداوم همراه با رشد و پويايى حكومت و نظام سياسىِ قدرتمند، نيازمند انسجام و وحدت همگانى است، چنان كه تشتت و تفرقه، بزرگترين آفتِ تهديد كننده يك حكومت، درهم شكننده قدرت سياسى و اقتدار ملى و زمينه ساز نفوذ انديشههاى انحرافى و سلطه قدرتهاى استعمارى است. اما وحدت و انسجام جامعه نياز به محور و عامل هماهنگ كننده دارد و در نظام سياسى اسلام نه منافع مشترك و نه دشمن واحد و نه حتى خاك نمىتوانند ملاك وحدت حقيقى باشند، زيرا اينها موقت مىباشند بلكه پشتوانه وحدت امت اسلامى، اعتقاد و ايمان به خداى بى همتا و مدبر عالم آفرينش است. توحيد حبل المتينى است كه افزون بر دستها و كارها، دلهاو انديشهها را با هم هماهنگ و همراه مىسازد و اعتصموا بحبل اللّه جميعا و لاتفرقوا. (آل عمران / 103)
وحدت و انسجام در برنامههاى اجتماعى هماهنگى تشريع باتكوين و حركت به اقتضاء طبيعت و آفرينش است. چه زيبا مقام معظم رهبرى توحيد را از ديدگاه يك جهان بينى عمومى تفسير مىكند:
به معناى وحدت و يكپارچگى همه جهان و خويشاوندى تمام اجزاء و عناصر آن است چون سلسله جنبان آفرينش يكى است و همگان از يك مبدأ و منشأاند و خدايان و آفرينندگان مختلف دست اندركار آفرينش و گردش جهان نبودهاند. پس اين همه اجزاء يك مجموعهاند و كل جهان يك واحد است و داراى يك جهتگيرى... با اين بينش جهانِ پويا كاروانى است كه همه راهروان آن همانند حلقههاى زنجير بهم متصلاند و همچون اجزاء ريز و درشت يك دستگاه براى هم و در جهت واحد در كار و تلاشاند هر چيز با ملاحظه موضعش در كل اين ارگانيسم است كه معناى خود را مىدهد و وظيفهاش روشن مىشود. پس همه در اين سير تكامل پوى، كمك كار و تكميل كننده ديگرانند و هر يك ابزارِ لازمى است در اين مجموعه، هر گونه توقف و تباهى و ركود و انحراف در هر يك از اين اجزاء موجب كندى و ناهنجارى و انحراف همه دستگاه است و بدينگونه پيوندى عميق همه اين ذرات را به يكديگر متصل مىسازد.
5 ـ 1 ـ 2. توحيد، ضمانت اجراى قوانين و عامل استقامت:
بهترين نظام سياسى و حقوقى و كاملترين برنامه بدون تمكين مردم و پشتوانهاى كه ضمانت اجرايى قوانين باشد، كارايى نخواهد يافت. چنان كه تحمل مشكلات و مقاومت در برابر سختيها و موانع نيازمند انگيزهاى فعال و شوقانگيز و تقويت كنند اراده همگانى مىباشد و چه عامل و انگيزهاى قوىتر و شوق آورتر از اعتقاد به خدايى كه مبدأ و مقصد انسان بوده و تدبير زندگى او را داراست و بر تمام صحنههاى زندگى و اعمال وى احاطه داشته و براى تمام آنچه انسان انجام مىدهد نتيجه و عنايتى قرار داده است. قرآن ضمن آنكه مؤمنين را امر به استقامت مىكند، آن را اميد به آينده درخشان معرفى كرده مىفرمايد: و لا تهنوا فى ابتغاء القوم ان تكونوا تألمون فانهم يألمون كما تألمون و ترجون من اللّه مالا يرجون و كان اللّه عليما حكيما. (نساء / 104)
آية اللّه خامنهاى با اشاره به يكى از مهم ترين تفاوتهاى حكومت دينى و توحيدى با حكومتهاى ديگر مىفرمايد:
فرق بين حكومت الهى و ضمانتهاى الهى با غير الهى اين است كه در ضمانتهاى الهى، ضمانت درونى است... اين خيلى امر مهمى است، بناى ولايت الهى بر هضم شدن در امر و نهى پروردگار است؛ درست نقطه مقابل سلاطين مادى، نقطه مقابل حكومتهاى مردمى حكومتهاى بشرى.
خدا باورى به دلها آرامش و طمأنينه، به قدمها استوارى، به مبارزه و جهاد انگيزه، به انديشهها بصيرت، به حركت و نهضت عدالت خواهانه شور و هيجان، به پيوندها و ارتباطات استحكام، در برابرمشكلات وسختىها قدرت مقاومت، به اعمال و رفتار جهت، به زندگى معنى و عشق، در برابر توطئهها هوشيارى، در برابر وسوسههاى شيطانى مصونيت، به آينده خوش بينى، به نيتها اخلاص، نسبت به ديگران احساس مسئوليت، به نفس عزّت و خود باورى، به رابطه امت با رهبرى پشتوانه اعتقادى، و بالاخره به آنچه از دوست رسد شيرينى و لذت مىدهد.
6 ـ 1 ـ 2. برابرى همه انسانها:
اقتضاء ربوبيت و الوهيت انحصارى خداوند آن است كه اراده و خواست هيچ انسانى مافوق و برتر از اراده ديگران نباشد. انسانها از حقوق و فرصت و امكانات يكسان برخوردار بوده و هر كس به ميزان سعى و عمل تلاش خود بهرهمند خواهد شد. هيچ گروه و طبقه ويژهاى وجود ندارد و هيچ كس در نظام آفرينش امتيازى ندارد و برخى ارباب و فرمانده و برخى برده و فرمانبر آفريده نشدهاند. امتيازات و فضائل همگى اكتسابىاند. تفاوتها لازمه نظام آفرينش احسن و بخاطر تعامل و شكلگيرى زندگى اجتماعى است نه عوامل تبعيض و طبقه بندى جامعه.
اسلام شناس و روشنفكر واقعى حضرت آيةاللّه خامنهاى يكى از ابعاد ديدگاه اجتماعى توحيد را چنين تبيين مىكند:
انسانها را در رابطه با نعيم جهان داراى حق برابر مىشناسد. امكانات و فرصتها به طور مساوى در اختيار و از آن همگان است تا از اين بساط گسترده هر كس به قدر نياز و در شعاع سعى و عمل خود بهره گيرد، در اين پهنه بيكرانه هيچ منطقه اختصاصى و محصور وجود ندارد. همگان مىتوانند همت و ارادهى خود را در دستيابى به گوناگون بهره اين جهان بيازمايند اين فرصت ويژه هيچ تيره نژادى، جغرافيايى، تاريخى، و حتى ايدئولوژيكى نيست.
ايشان در ادامه به آياتى براى مدعاى خود استناد كردهاند مثل هو الذى خلق لكم ما فى الارض جميعا. (بقره / 29) و در معناى آيه مىفرمايد اوست آنكه همه موجودى زمين را براى شما (انسانها و نه دسته و تيرهيى خاص) آفريد.
اين برابرى و تساوى در حركت استكمالى و پيمودن صراط مستقيم و رسيدن به درجات عاليه كمال نيز لحاظ شده است. معظم له در اين رابطه يكى از ابعاد توحيد از ديدگاه يك جهان بينى عمومى را چنين ترسيم مىكند.
[توحيد] به معناى يكسانى و برابرى انسانها در امكان تعالى و تكامل نيز هست. چون گوهر و سرشت انسانى در همه يكسان است... پس هيچ كس نيست كه در ذات و سرشت از پيمودن صراط مستقيم تعالى و تكامل ناتوان باشد. از اين رو دعوت خدا، دعوتى عام است، ويژه كسانى يا ملتى يا طبقهاى نيست... و ما ارسلناك الا كافة للناس ـ ما تو را جز براى انسانها به طور عموم ـ و نه براى جمعى خاص نفرستاديم...
7 ـ 1 ـ 2. آزادى حقيقى انسان:
روح عبوديت خدا حريت و آزادگى و رهايى از بندگى و سلطه ديگران است . به ديگر سخن تنها راه خلاصى از محدوديتها و بندگىهاىِ بدلى و دروغين و ذلت آفرين، تن دادن به بندگى حقيقى و عزت بخشِ خداى واحد است:
بنابر اصل توحيد انسانها حق ندارند هيچ كس و هيچ چيز جز خدا را عبوديت و اطاعت كنند و همه تحكّمات و تحميلاتى كه از طرف قدرتگونههاى تاريخ بشريت رفته، غلط و برخلاف حق بوده است.
ايشان توحيد را به معناى تكريم و ارزش دادن به انسان مىدانند:
عنصر فاخر و ارجمند انسان بسى ارزندهتر از آن است كه اسير و مقهور و ذليل در برابر هر كسى بجز خدا باشد. تنها آن هستى مطلق و كمال زيبايى مطلق است كه مىشايد انسان، شيفته و ستايشگر و نيايشگر او شود... كه اين والاگرايى، خود مرتبهاى از والايى است و بجز آن ذات متعال هيچ كس و هيچ چيز در رتبتى نيست كه انسان را بنده و ستايشگر خود سازد. همه بتهاى جامد و جان دارى كه خود را بر مغز و دل و تن انسان تحميل كرده و قلمرو خدا را در پهنه زندگى انسان، غاصبانه به تصرف در آوردهاند پليدىها و پليدهايى هستند كه آدمى را از طهارت و صفاى فطرىاش ساقط كرده و بدو خفت و ذلت دادهاند و انسان براى آنكه رتبه والاى خود را بازيابد، بايد از آنها روى بگرداند و ننگ آلودگى به عبوديت آنان را از خود بزدايد. هيچ بينش انسان گراى مادى نتوانسته است برترى و گزيدگى و اصالت انسان را با اين ظرافت و عمق مطرح سازد.
بنابراين اساسىترين اصل در همه نظامها و معارف و دستور العملهاى اسلامى توحيد است و حضرت آية اللّه خامنهاى بيش از ديگران به اين اصل توجه و عنايت داشته و دارند و اين بخش را با اين جمله ايشان جمع بندى مىكنيم و به پايان مىبريم كه:
توحيد برخلاف برداشت عاميانه رايج كه آن را صرفا يك نظريه فلسفى و ذهنى تلقى مىكند، يك نظريه زير بنايى در مورد انسان و جهان و نيز يك دكترين اجتماعى و اقتصادى و سياسى است. در ميان واژههاى مذهبى و غير مذهبى، كمتر واژهاى را مىتوان يافت كه تا اين حد پر بار از مفاهيم انقلابى و سازنده و ناظر به ابعاد گوناگون زندگى اجتماعى و تاريخى انسان باشد. تصادفى نبوده است كه همه دعوتها و نهضتهاى الهى در طول تاريخ با اعلان يگانگى خدا و ربوبيت و الوهيت انحصارى او آغاز مىگرديده است.
اصل سوم: نياز بشر به وحى و هدايت آسمانى
از برجستهترين مبانى و اصول فلسفه سياسى اسلام و سنگر نشينان اسلام ناب آن است كه گر چه انسان با قوه خرد و عقل هم در ادراك و معرفت، هم در گرايشها و خواستهها و هم در توانايى و قدرت، سرشتى ممتاز و فراتر از ساير پديدها و موجودات يافته است و همين قوه عاقله فصل ممّيز و ترسيم كننده شخصيت بى نظير انسان مىباشد، لكن بر خلاف راسيوناليسمِ غربى تعقل و خردوزى و رسول باطنى هرگز او را از هدايتهاى آسمانى و حمايت و پشتيبانى نيرويى بيرونى و رسولان الهى بىنياز نمىسازد، بلكه آنها را مكمل يكديگر و متلازم با هم مىباشند و هرگز عقلانيت با وحى گرايى و تعبد به شريعت الهى منافات ندارند.
حضرت آية ا... خامنهاى در تبيين فلسفه نبوت و نياز به وحى مىفرمايد:
حواس ظاهرى و غرائز نهانى و برتر از آن،دانش و معرفت بشر براى هدايت وى به سر منزل سعادت بسنده نيست، و آدمى را به هدايتى فراتر از هدايت خرد ـ كه راهبر و دستگير و نيرو بخش خرد باشد ـ نياز ـ هست و اين هدايت وحى است. وحى از سوى خداوندى كه آفريننده آدمى و بيناى نقيصهها و نيازها و دردها و درمانهاى او است اين منطق همه اديان عالم و فلسفه نبوت است.
نبى به موجب اين نياز مبعوث مىگردد و برنامهيى را كه بر آورنده اين نياز است اجراء مىكند.
كار انبياء آن است كه به كمك و حمايت از عقل، جامعه انسانى را به سوى حق و سعادت سوق داده و زندگى و جامعهاى هم سنگ و هماهنگ با فطرت و آفرينش وحى بوجود آوردند و زمينه و فرصت شكوفايى و رشد و به فعليت رسيدن استعدادها و توانمندىهاى تمام افراد بشر را فراهم سازند.
نبى در وضع نابسامان و منحرف اجتماعى ظهور مىكند تا به نظام انسانى سامان دهد و آن را به فطرت خود بازگرداند. بشر كه سرشتى همساز و هماهنگ با سرشت جهان دارد آنگاه به مسير طبيعى و فطرى خود كه راه تكامل او است در مىآيد كه در مجراى نظامى فطرى و الهام يافته از فطرت جهان و انسان قرار گيرد و با مقرراتى كه با ساختمان روحى و جسمى اش متناسب باشد (حق) اداره شود. در اين صورت است كه با شتاب طبيعى به سوى تعالى و تكامل مقدر خويش پيش مىرود.
دست جهالت و غرض، در طول تاريخ، راه انسانيت را بر گردانيده و با تحميل نظامهاى غير انسانى، او را از اين مسير فطرى برون برده است (باطل) و انبياء بر سر آنند كه او را بدين مسير باز گردانند. از اين بيان مىتوان دانست كه:
نبى در جامعه جاهلى و انحرافى معاصر خود دگرگونى بنيانى و همه جانبهاى بايد پديد آورد و نظام اجتماعى غلط را به نظامى صحيح و حق بدل كند. و اين است آن رستاخيزى كه پس از بعثت نبى، در متن جامعه پديد مىآيد.
در بين نعمتهاى نامحدود و پايانناپذير الهى، نعمت ارسال رسل و انزال كتب، از همه نعمتها برجستهتر و در تأمين هدايت و تقويت قدرت عقلانى بشر در مواجهه با تمايلات و گرايشات غير انسانى مؤثرتر است. لذا قرآن بر آن منت نهاده، مىفرمايد.
لقد منّ الله على المؤمنين اذبعث فيهم رسولاًمِن اَنْفُسِهم َيْتُلوا عليهم آياته و يزكيهم و ُيعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا مِن قبلُ لفى ضَلال مبين
(آل عمران / 164)
انسان در پرتو تعاليم انبياء هم شخصيت فردى خود را ساخته و آن را به كمال مىرساند و هم جامعه و نظام اجتماعى را به بهترين شكل و بر محور عدالت و حقّانيت و نفى حاكميتها و سلطههاى دروغين و استثمارگر و در جهت نجات و احياء مستضعفين سامان مىدهد.
آية اللّه خامنهاى در تشريح اهداف نبوت، تعالى و تكامل و رسيدن انسان به سر منزل مقصود و معهود را هدف برتر و اصلى دانسته و ايجاد جامعهاى توحيدى و الهى و عدالت محور را زمينه ساز و شرط لازم آن هدف معرفى كرده است:
برترين و عالىترين هدف انبياء آن است كه انسانها را از آب و گل پستىها و پليدىها رها ساخته و با جارى نمودن سرچشمههاى استعداد در آنان ايشان را به عالىترين مدارج ترقى و تعالى انسانى برسانند. ... هدف از فرستادن پيامبران در نهايت انجام همين تربيت و سازندگى است كه قرآن با تعبيرات تزكيه و تعليم بدان اشاره نموده است. انسان با تربيت صحيح انبياء به پيراستگى و آراستگى مىرسد و مقصود غايى از آفرينشش تامين مىگردد. ولى براى اينكه بشر بتواند ازمواهب طبيعى كه در وجودش نهاده شده بهرهمند شود و به تعالى برسد، چه راهى را بايد در پيش گرفت؟ در ميان پاسخهاى گوناگون، پاسخ انبياء آن است كه بايد محيطى سالم و مساعد و متناسب با ساختمان طبيعى برايش فراهم آورد اين محيط همان «جامعه عادلانه الهى توحيدى» است. با قرار گرفتن در اين جامعه و نظام متناسب با آن است كه سير آدمى به سوى سرانجام و مقصد فطرىاش، تسهيل و تسريع مىگردد و انسان با شتابى طبيعى در راه درست و تعالى بخش گام مىزند. پس پيامبران و مبعوثان وحى در نيمه راه آن مقصد نهايى هدف و مقصد نزديكترى دارند كه همانا تشكيل جامعه و نظام توحيدى و اسلامى است؛ جامعهاى بر اساس عدالت، توحيد، تكريم انسان و پيراسته از ظلم، شرك، خرافه و جهل و هر چيزى كه انسان را خوار و پست سازد.
ايشان در ادامه به آياتى مانند آيه 25 سوره حديد و آيات 155 و 156 سوره اعراف استناد نمودهاند.
اصل چهارم: انسان شناسى دينى
سياست يكى از شاخههاى علوم انسانى است و علوم انسانى از دو جهت به انسانشناسى وابستهاند، يكى در اصل موجوديت و ديگرى در جهتگيرى و سمت و سوى.
فلسفه و نظام سياسى اسلام در خدمت انسان و براى تعالى و رشد و سعادت او و فراهم كننده زمينه به فعاليت رسيدن استعدادها و توانمنديهاى وى مىباشد و مبتنى بر شناخت و تعريفى است كه از انسان ارائه مىكند. لذا انسانشناسى اسلامى يكى از مبانى و از اركان فلسفه نظام سياسى اسلام و اسلام شناسان مىباشد. مقام معظم رهبرى در درسهاى قرآنى خود مىفرمايد:
شناسايى انسان، زير بناى هر مكتبى است، هر مكتب اجتماعى يا غير اجتماعى؛ يعنى يكى از موادجهان بينى هر مكتب، شناخت انسان است ... . لذا براى شناختن هر مكتب و براى شناختن ايدئولوژى هر مكتب يعنى اصول فكر هر مكتب و اصول فكرى اجتماعى و براى تشخيص دادن مقررات صحيح آن مكتب از ناصحيحش احتياج است بشناختن انسان... .
زندگى اجتماعى و مديريت كلان جامعه براى انسان و در خدمت او معنى پيدا مىكند و بايد در جهت تأمين نيازها و خواستههاى انسانها طراحى و اجراء شود و اين نيازمند آن است كه ابعاد وجودى و نيازها و خواستههاى انسانى به خوبى شناخته شده باشد. ادعاى بزرگ و همراه با استدلال اسلام آن است كه جهانبينىهاى ديگر چون به انسان و توانمندىها و نيازهاى او به طور كامل احاطه علمى ندارند، نمىتوانند برنامهاى جامع و فراگير و سازنده و در برگيرنده همه ابعاد انسان ارائه دهند و او را مديريت و رهبرى كنند.
آية اللّه خامنهاى رسالت نظام اسلامى را تكريم انسان مىداند و لذا شناخت و نوع نگرش به انسان را مبنا و اساسىترين وظيفه مىكند:
بايستى فرهنگ اسلامى را دانست و عمدهترين يا بيت الغزل اين فرهنگ نگرش اين فرهنگ، اين مكتب و اين انديشه، اين مجموعه و نظام فكرى، به انسان و مسائل انسانى است. ما اگر مىبينيم كه قرآن مىفرمايد كه ولقد كرمنا بنى آدم اين تكريم فقط يك تعارف زبانى نيست، نظام اسلامى بايستى به انسان كرامت ببخشديا بهتر بگوييم كرامت واقعى و حقيقى انسان را كشف كند و آن را مبنا قرار بدهد... .
معظم له پس از آنكه مديريت و رهبرى غير خدا و جانشينان او را، ولايت و سلطه شيطان و طاغوت معرفى مىكند، يكى از مهمترين اشكالات و نواقص بزرگ حكومت غير خدا و طاغوت را چنين ترسيم مىنمايد:
اساسا به نيازهاى انسانى و امكانات وى در طبيعت واقف نيست، رهبريش براى جامعه انسانى منشأ زيان و خسارت و بر باد رفتن بسى از انرژيهاى ارزنده او است، بر اثر همين بى اطلاعى و بى اعتنايى است كه در جامعه و جهان تحت ولايت طاغوت انسانها از نور معرفت و انسانيت و از فروغ زندگى آفرين آيين خدا محروم مانده و در ظلمات جهل و هوس و شهوت و غرور و طغيان محبوس و اسير مىگردند.
در جهانشناسى و انسانشناسى اسلام، انسان موجودى ابدى، فناناپذير و دو ساحتى و دوبعدى است كه حكومت، هم در برنامه و هم در هدايت و مديريت بايد جاودانگى و نيازهاى هر دو بُعد او را مورد توجه و اهتمام قرار دهد و بديهى است كه جز آفريدگار محيط بر انسان، كسى نمىتواند چنين برنامه و مديريتى را ابلاغ و اعمال كند.
در نظام اسلامى يك انسان فقط با پر شدن شكم خوشبخت نمىشود، بايد زندگى مادى و رفاه و امنيت داشته باشد. همچنين اصرار دارد كه روح و دل انسان مىبايد از يك صفا و تلألؤ و نورانيت و برادرى و فداكارى نسبت به انسانهاى ديگر و عبوديت و بندگى و اخلاص نسبت به خداى متعال برخوردار باشد.
اسلام و ساير اديان الهى اين را براى مردم مىخواهند.... اسلام مىخواهد انسانها را آنچنان بالا ببرد، دلها را آنچنان نورانى كند، بديها را آن چنان از سينه من و شما بيرون بكند و دور بيندازد كه ما آن حالت لذت معنوى را در همه آنات زندگيمان نه فقط در محراب عبادت بلكه حتى در محيط كار، در حال درس، در ميدان جنگ، در هنگام تعليم و تعلم و در زمان سازندگى احساس كنيم.
شريعت و مجموعه معارف و دستورات اسلامى تضمين كننده سعادت انسان و پاسخگوى همه نيازها و خواستههاى او است و هم فرد را عزت و كمال مىبخشد و هم جامعه را و به قول آية اللّه خامنهاى:
آن چيزى كه يك انسان و يك مجموعه را عزيز مىكند اسلام واقعى است
اسلام امروز چيز كمى نيست. اسلام امروز زيباترين و پر معناترين پيامها را براى انسان دارد اين يك واقعيت است.
البته اسلام علاوه بر تأمين نيازهاى طبيعى و خواستههاى انسان، براى او آرمان و تعالى فوق ماديت و جهان حيوانى قائل است و او را محصور و محدود به طبيعت و غرائز نمىكند.
اسلام به نيازها و خواهشها و طبايع بشرى و غير بشرى اهتمام ورزيده، به آنها نظر كرده و حكم الهى را داده است. اما به معناى آن نيست كه آرمانى براى انسانها ندارد. ما محكوم و اسير زندان طبيعتيم و در چارچوب قوانين طبيعت حركت مىكنيم، اما آيا در اين چارچوب كه ما حركت مىكنيم، هدفى در مقابل ما نگذاشتهاند كه بگويند بايد به اين سمت حركت بكنيد؟ آرمانگرايى در اسلام و گرايش به سمت قلهها و اوجها و آرمانها يك چيز قطعى و حتمى است.
در جهانبينى توحيدى، محوريت خدا در قانون و ولايت و رهبرى هرگز نفىكننده نقش و اراده انسانى نيست، بلكه اهداف و مقاصد بزرگ حكومت دينى مانند عدالت اجتماعى جز با پذيرش و مشاركت و تلاش همراه با اراده عموم مردم، تحقق پيدا نمىكند. از اين بالاتر، در فرهنگ قرآن ارسال رسل و انزال كتب آسمانى مقدمه قيام مردمى براى ايجاد عدالت اجتماعى و قسط است.
لقد ارسلنا رسلنا با لبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط.
(حديد / 25)
آية اللّه خامنهاى با اذعان به نقش انسان بر اساس اعتقادات اسلامى و اعتماد و تكيه رهبرى به اراده انسانها با قاطعيت مىفرمايد:
من به نقش انسان و اراده و قدرت انسانى، ايمان زيادى دارم. اين جزو اصول فكرى ماست كه در طول دوران انقلاب و در بررسى مسايل اسلامى به آن رسيدهايم و آن را در عمل اجرا كردهايم و آثار و نتايجش را هم ديدهايم. ايمان به اراده انسانى و در كنار آن اعتقاد و ايمان و اطمينان به كمك الهى باعث مىشود كه بزرگترين مشكلات به آسانى حل شوند. با اين ديد من نسبت به آينده انقلاب و كشور و نظام خوش بينام و اين خوشبينى را با قوت تمام حفظ كردهام و امروز به اندازه يك ذره احساس بد بينى و ضعف نمىكنم... .
و در بيان كوتاه و در عين حال گويايى مىفرمايد:
اراده انسان مؤمن بر هرگونه سلاح و تجهيزاتى تفوق دارد.
و در افقى بزرگتر و فراگيرتر مىفرمايد:
براى يك كشور نيروى انسانى همه چيز است ما اگر نيروى انسانى نداشته باشيم هيچ چيزى نداريم.
انسان به اقتضاء روح الهى كه در او دميده شده داراى روح و حقيقتى نامتناهى است و همواره كمال مطلق را مىطلبد و در بينش و گرايش مطلق خواه است و حركت و جهتگيرى زندگى خويش رادر هر جهت قرار دهد هرگز متوقف نمىگردد و بديهى است كه جز با پيوند و ارتباط با وجود نامتناهى و منبع و سرچشمه همه كمالات آرام نمىگيرد و دل او جز با خدا اشباع و پر نمىگردد: الا بذكر اللّه تطمئن القلوب (رعد / 28): خداى خالقى كه همه پديدهها و مخلوقات را براى او و تحت تسخير و فرمان او در آورده تا در رسيدن به مقصد حقيقى و ارتباط با مبدأ و مقصود نامتناهى و سير و سلوك دشوار الى اللّه از آنها بهره گيرد و اين حركت و سلوك در فطرت و آفرينش او قرار گرفته است.
يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملقيه (انشقاق / 6)
انسان يك موجودى است بى نهايت و متصل به خدا و داراى دل خداشناس، يعنى همانى كه در حيوان نيست همانى كه در جماد نيست و داراى توانايى بى پايان در دگرگون كردن جهان و افكندن طرحى نو براى زندگى انسان و رفتن تا اعماق امكانات مادى عالم است. انسان هيچ محدود نيست طبق بينش اسلامى.
در جهان بينى اسلامى انسان منزوى و منفرد از ديگران ديده نشده و استعدادها و توانمنديهايش جز در پيوند و ارتباط با ديگر همنوعانش شكوفايى و فعليت نمىيابند. لذا يكى از بهترين و مؤثرترين راههاى ارتباط با خدا و تقرب به كمال مطلق و خليفة اللّه شدن، احساس همدردى و ارتباط سازنده برقرار كردن با انسانهاى ديگر و تلاش براى كمك اصلاح امور اجتماعى و همگانى، معرفى شده است؛ چرا كه اسلام خدا و مردم را در مقابل هم تعريف نمىكند و خشنودى و خدمت به بندگان را موجب جلب رضايت و عنايت الهى مىداند تا جايى كه خدا وقتى مىخواهد رهبر و ولّى و سرپرست امت اسلامى را معرفى و تكليف مسلمانان بعد از پيامبر اكرم(ص) را روشن كند، از بين همه امتيازات و ويژگىهاى مختص به على(ع) دست روى انفاق آن حضرت در حال نماز گذاشته است؛ يعنى قائم مقام خدا و سكان دار امت اسلامى بايد كسى باشد كه در اوج خلوت و ارتباط با خدا از خلق خدا و نياز بندگان غافل نباشد و هرگز عبادت و عرفان او را از مسائل اجتماعى و اهتمام به امور ديگران غافل نسازد.
احساس مسئوليت و وظيفه در برابر خدا، رهبران و كارگزاران را در برابر مردم موظف و مكلف ساخته و خدمت به آنان را فلسفه حكومت و محور همه اقدامات را فراهم نمودن شكوفايى استعدادهاى انسانى و رسيدن او به كمال قرار مىدهد فلسفه حكومت در اسلام و آن پايه و اساسى كه حكومت اسلامى بر آن قرار مىگيرد عبارت است از وظيفه الهى كه عبارت از وظيفه خدمت به مردم است... حكومت در بينش الهى يك وسيلهيى، است يك مسئوليتى است كه كسانى آن را قبول مىكنند تا به مردم خدمت كنند و خدمت به مردم فقط خدمت به شكم مردم و زندگى حيوانى مردم نيست اين جزوى از خدماتى است كه حكومت بايد به مردم تحويل بدهد و در اختيار مردم بگذارد مهمتر از مسائل زندگى مادى مردم، معنويات مردم، استعدادهاى مردم، رشد فكرى مردم و خلاصه انسان ابتدايى را به صورت يك انسان كامل خواستن و مقدمات اين حركت بلند مدت را براى افراد جامعه فراهم كردن است.
آنچه ذكر شد برخى از مهمترين اصول زيرساز سياست در انديشههاى متفكر فرزانه و بزرگ عالم اسلام حضرت آية اللّه خامنهاى دام ظله العالى مىباشد و بخاطر جلوگيرى از طولانى شدن، از بيان ساير اصول مانند اهداف و فلسفه وجودى سياست و حكومت و جايگاه مردم در نظام سياسى اسلام (مردم سالارى دينى) و... اجتناب شد.
|
|
| ||||||||||||||||
| با مجاهده از قرآن و نماز بهتر استفاده كنيم | |
|
|
«لَنَهْدِيَنَّهُمْ» يعنى چيزهايى را مى فهمانيم كه در خود قرآن و سنّت است، نه در غير اين ها، به دليل اين كه هر دفعه مطالعه و تدبّر كنيد، مطلب تازه اى از آن مى فهميد، غير از آن چه در مرتبه ى قبل مى فهميديد. نماز هم اين گونه است، در هر دفعه چيزى از آن مى فهميد كه قبل از آن نمى فهميديد، وگرنه وقتى انسان يك دفعه نماز خواند، بقيّه ى نمازها تكرار نماز اوّل است. آيا دستور داده شده نماز را به جا آوريم و ندانيم براى چه امر شده ايم؟ آيا آن چه را كه مى دانيم و خوانديم، دوباره بلكه در هر شبانه روز پنج بار تكرار كنيم؟! امر عجيبى است! بلكه مى خواهد بفهماند هر بار كه نماز به جا مى آورى ملتفت باش كه چيزى به دست آورى و مطلبى بفهمى كه قبلاً آن را نمى فهميدى. تلاوت سوره ها و آيات قرآن هم همين گونه است، يعنى در هر دفعه چيزى به دست بياور غير از آن چه قبلاً به دست آورده بودى. 1. سوره ى عنكبوت، آيه ى 69 |
|

مردم به شدت به حضرت علاقهمند و ارادتمندند و اگر كسی ادعای ملاقات بكند و ظاهرالصلاح هم باشد، ممكن است مقبول قرار بگیرد و این مشكلات فراوانی دارد. در جریان رؤیت حضرت، باید این نكتهها روشن شود كه خیلی از موارد است كه انسان یك بیماری دارد و شفا پیدا میكند یا گمشدهای دارد و پیدا میكند؛ هیچ دلیلی نداریم كه مثلاً آن كسی كه شخص گمشده را پیدا كرده و یا مشكل دیگری را حل كرده، شخص حضرت باشد. اولیای فراوانی در خدمت حضرت و در تحت تدبیر حضرتند و ممكن است به یكی از اینها دستور داده باشد تا آن مشكل را حل كند.
در بعضی از موارد ملاقات واقعیت است؛ یعنی در حقیقت انسان كسی را میبیند كه مشكل او را حل میكند یا مریض او را شفا میدهد و یا گمشدهای را به مقصد میرساند؛ اما این هیچ دلیلی ندارد كه حضرت باشد. شاید شاگردی از شاگردان حضرت بوده است. حضرت شاگردان فراوانی هم دارد كه سیصد و سیزده نفر هستند و الان ممكن است افراد فراوانی باشند كه تحت تدبیر آن حضرت مأموریتهایی را انجام دهند. آنها هم اطاعت میكنند و به اذن خدا قدرت هم دارند؛ پس اگر یك حادثهای پیش آمد و انسان بزرگواری را دید كه مشكلش را حل كرد، هیچ برهانی ندارد كه حضرت است.
مطلب بعدی آن است كه نظیر مرحوم بحرالعلوم خدمت خود حضرت میرسد و این هیچ بعید نیست؛ بلكه امكان هم دارد؛ اما در این بخش، دو مسئله است.
1. او حق ندارد بگوید من خدمت حضرت رسیدهام.
2. ما حق نداریم قبول كنیم.
به ما گفتهاند كه شما تكذیب كنید؛ تكذیب به معنای این كه شما دروغ میگویید، نیست و نیز به این معنا نیست كه حضرت قابل دیدن نیست؛ بلكه تكذیب به این معناست كه من موظفم اثر عملی بار نكنم و گرنه هر كس میتواند ادعا كند كه من خدمت حضرت رسیدهام و حضرت فرمودند: «فلان چیز حلال است یا فلان چیز حرام است»، سنگ روی سنگ بند نمیشود. روایتی كه میگوید تكذیب كنید، نه یعنی تو دروغ میگویی؛ یعنی من موظفم اثر عملی بار نكنم.
چند وقت قبل چند نفری از تهران آمده بودند. اینها به قدری ساده بودند كه خیال میكردند خدمت حضرت رسیدن، مثل خدمت یك مرجع رسیدن است. نامهای آوردند كه دوشنبه كه شما خدمت حضرت میرسی، این نامه را خدمت حضرت بده. این نوع نگاه یك آفتی است.
امام، مثل خورشید آسمان است؛ همان طور كه شما با دستتان نمیتوانید به آفتاب برسید. در این فضا و بازار آشفته، فرقهها پیدا میشود. ملل (مذاهب) را انبیا علیهمالسلام و نِحَل (ادیان ساختگی) را همینها آوردند.
حالا اگر شیادی اینها را ببیند، چه بازی در میآورد. یكی دو بار اینها باورشان میشود و بعد وقتی كشف خلاف شد، از اصل دین بر میگردند.
سوء استفاده از ضعف فهم مردم، خطر فراوانی به دنبال دارد؛ چون در این صحنه آن كس كه بازیگر تر است، پیروز است. در سالهای دفاع مقدس در وجب به وجب صحنه جنگ بسیجیها میگفتند: یا اباصالح المهدی و كشور را حفظ كردند كه این بركت است؛ نه مثل این عوام كه میگویند: روز دوشنبه كه خدمت حضرت میرسی، نامه را به ایشان بده.
درباره غیبت حضرت مهدی این ماییم كه غایبیم. نابینا از بینا غایب است؛ نه بینا از نابینا.
اگر یك نابینایی دوست خودش را نمیبیند، آن دوست غایب نیست؛ این نابینا غایب است. این چنین نیست كه حضرت غایب باشد؛ چه این كه ظهور هم در حقیقت مال حضرت و این نور است.(1)
پینوشت
1. بخشی از سخنان آیةالله جوادی آملی در نشست مقدماتی ششمین گفتمان مهدویت، مهر 1383.
منبع:
نشریه پرسمان، شماره 27 - آذر 1383؛ با اندكی تصرف
یكی از مشهورترین محدثان نامی شیعه، ثقةالاسلام محمّد بن یعقوب بن اسحاق كلینی، معروف به «كلینی» است. كلینی اصالتا ایرانی و از روستای «كلین» واقع در 38 كیلومتری شهرری و ناحیه جنوب غربی جاده قم ـ تهران، نزدیك حسن آباد كنونی است.
آرامگاه پدر كلینی، یعنی یعقوب بن اسحاق ـ كه از بزرگان شیعیان آن روز بوده ـ هم اكنون در قریه «كلین» بوده و زیارتگاه مردم آن سامان است.
ثقةالاسلام كلینی در عصر امام حسن عسكری علیه السلام متولد شد و با چهار سفیر و نماینده خاص امام زمان علیه السلام ـ كه در طول غیبت كوتاه آن حضرت، رابط بین شیعیان و امام زمان علیه السلام بودند ـ هم عصر بود.
عموم طبقات، او را به راستی گفتار و درستی كردار و احاطه كامل بر احادیث و اخبار میستودند؛ به طوری كه نوشتهاند شیعه و سنی در اخذ فتوا به وی مراجعه میكردند و در این خصوص، مورد وثوق و اعتماد هر دو فرقه بود. به همین جهت ملقب به ثقةالاسلام گشت و او نخستین دانشمند اسلامی است كه به این لقب خوانده شده است.
كلینی در امانت و عدالت، تقوا و فضیلت، حفظ و ضبط احادیث ـ كه همه از شرایط یك فرد محدث موثق جامع الشرایط بوده است ـ مانند نداشت.
ثقةالاسلام كلینی در ری، قم، بغداد، كوفه و دیگر نقاط دور و نزدیك ممالك اسلامی ـ كه امروز برای ما درست روشن نیست ـ در نیمه دوم سده سوم هجری، دانشمندان بزرگ، فقها و محدثان بسیاری را ملاقات كرده و از خرمن معلومات و محفوظات آنها خوشهها چیده و بهرهها گرفته است.
احمد بن ادریس قمی، احمد بن محمّد بن سعید همدانی معروف به ابن عقده، احمد بن محمّد بن عاصم كوفی، احمد بن مهران، اسحاق بن یعقوب، حسین بن محمّد بن عمران اشعری قمی، علی بن ابراهیم قمی، عبداللّه بن احمد بن عبداللّه برقی، محمّد بن حسن صفار , ...
این عده از فقها و محدثان بنام شیعه از جمله شاگردان كلینی به شمار میروند:
احمد بن ابراهیم، معروف به ابن ابی رافع صیمری، احمد بن كاتب كوفی، احمد بن علی بن سعید كوفی، جعفر بن محمّد بن قولویه قمی، عبدالكریم بن عبداللّه بن نصر بزاز تنیسی، محمّد بن ابراهیم نعمانی، معروف به ابن ابی زینب ـ كه از شاگردان مخصوص و نزدیكان او بود و كتاب الكافی او را نسخه برداری كرده است ـ، محمّد بن احمد صفوانی ـ او نیز از شاگردان مخصوص او بود و كتاب الكافی را رونوشت كرده است ـ، محمّد بن محمّد بن عصام كلینی، هارون بن موسی تلعكبری شیبانی و...
شیخ اجل طوسی این كتابها را جزء تألیفات كلینی به شمار آورده:
1. كتاب الرجال،
2.كتاب الردّ علی القرامطه،(1)
3. كتاب رسائل الائمّة علیهمالسلام،
4. كتاب تعبیر الرؤیأ،
5. مجموعه شعر (مشتمل بر قصایدی كه شعرا در مناقب و فضایل اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام گفته اند)،
6. كتاب الكافی.
ثقةالاسلام كلینی پس از آن همه كوشش و تألیف و رواج و رونق مكتب خردپسند اهلبیت عصمت و طهارت علیهم السلام، سرانجام در سال 328 یا 329 ـ كه مصادف با آغاز غیبت كبرای امام زمان علیه السلام بود ـ در شهر بغداد چشم از جهان فروبست. آرامگاهش امروز در ناحیه شرقی نهر دجله، كنار پل قدیم بغداد، معروف و زیارتگاه مسلمانان است.
پی نوشت:
1. قرامطه، فرقهاى كه عقیده داشتند اسماعیل پسر امام صادق علیهالسلام ، امام غایب است. اولین بار شخصى به نام «قرمط» از مردم كوفه، چنین ادعایى كرد و پیروان او به نام وى خوانده شدند.
مرحوم حجتالاسلام علی دوانی، كتاب مفاخر اسلام،
متمهديان و مدعيان مهدويت
(8)
گروهى از اسماعيليه عقيده دارند كه اسماعيل فرزند امام صادق(عله السلام) فوت نكرده است؛ بلكه از باب تقيه، نسبت مرگ به وي داده شده است؛ او رجعت خواهد كرد و جهان را از عدل و داد پر خواهد ساخت و او را مهدي و قائم منتظر ميدانند.(1) اين گروه را نوبختي، خالصه يا پيروان ابوالخطاب كوفي معرفي كرده است. اينها معتقدند كه امام ششم(عليهالسلام) او را در زمان خويش به جانشيني منصوص كرده است و چون نص بر امامت رجوعناپذير است و بدأ نيز محال است، پس امام هفتم اسماعيل خواهد بود و امام صادق(عليهالسلام) از بيم آسيب رسيدن به وي، او را از ديد مردم پنهان ميكرد.
حسنبن موسي نوبختي مينويسد: گروهي گفتند كه پس از جعفربن محمد(عليهالسلام) پسرش اسماعيلبن جعفر امام بود و مرگ اسماعيل را در زمان حيات پدرش انكار كرده گفتند: اين نيرنگي بود كه پدرش ساخته و از بيم مردمان او را پنهان كرده است. چنان پنداشتند كه اسماعيل نمرده و نخواهد مرد؛ تا اين كه زمين از آنِ وي شود و به كار جهانيان پردازد. اسماعيل مهدي قائم است؛ زيرا پدرش پس از خود به امامت او اشاره كرده و پيروان خود را پايبند ولايت او ساخته و گفته است كه وي خواجه و سرور ايشان است. چون امام جعفر صادق(عليهالسلام) سخن راست گويد؛ از اين رو در آن هنگام كه آوازه مردن او برخاست، دانستم كه سخن نخست او راست بود و وي نمرده و قائم آخرالزمان است. اين دسته اسماعيليه خالص هستند.(2)
اسماعيل، كه نام اسماعيليه از وي گرفته شده است، به گونهاي جلوه داده شده كه گويا به شدت مورد طعن، لعن و طرد پدرش امام صادق(عليهالسلام) قرار داشته و به شرب خمر نيز متهم شده است.(3)
عطاملك جويني در اين باره ميگويد: در روايت است از آن حضرت كه گفت: «اسماعيل فرزند من نيست؛ شيطاني است كه در صورت او ظاهر آمده است.»(4) درباره شخصيت اسماعيل، فرزند ارشد امام صادق(عليهالسلام)، كه در زمان حيات پدر، سال 145هـ.، وفات كرد؛ گونهاي جز آنچه حاكي از رد و تقبيح اسماعيل است، سخن گفته شده است. اسماعيل از افكار و رفتار رهبران اسماعيلي منزه ميباشد. وي فردي مورد تأييد و توجه خاص پدرش جعفربن محمد(عليهالسلام) ميباشد. شيخ مفيد درباره او ميگويد: اسماعيل بزرگترين پسر امام صادق(عليهالسلام) بود و امام او را بسيار دوست داشت و نسبت به او بيش از ديگران نيكي و محبت ميكرد؛ ولي اسماعيل در زمان حيات پدر در عريض (نام درهاي است در نزديكي مدينه) از دنيا رفت و مردم جنازهاش را به مدينه نزد امام صادق(عليهالسلام) آوردند و در قبرستان بقيع دفن كردند. روايت شده است كه حضرت در مرگ او بسيار بيتابي ميكرد؛ به گونهاي كه با پاي برهنه و بي ردا به دنبال تابوت او ميرفت؛ و دستور فرمود تابوت او را پيش از دفن، چندينبار به زمين نهادند و هر بار حضرت ميآمد و پارچه از روي صورتش بر ميداشت و در روي او نگاه ميكرد؛ و مقصودش از اين كار اين بود كه مرگ او را پيش چشم آنان كه گمان امامت و جانشيني او را پس از پدر بزرگوارش داشتند، قطعي كند و شبهه آنان را درباره زنده بودن اسماعيل، برطرف سازد و به آنها به فهماند كه اسماعيل از دنيا رفته است.
افرادي از اصحاب امام(عليهالسلام) كه او را پس از امام صادق(عليهالسلام) امام ميپنداشتند، از اين عقيده بازگشتند و گروهي اندك كه نه در زمره نزديكان امام بودند و نه از راويان حديث آن بزرگوار، كه گروهي از مردمان دور دست و بيخبر از مسأله امامت بودند، گفتند: اسماعيل زنده است و امام پس از پدرش است؛ و به اين عقيده باقي ماندند.(5)
البته اسماعيلبن جعفر ادعاي مهدويت نداشته است و از طرفي (صفوانبن مهران) از امام صادق(عليهالسلام) نقل كرده، كه فرمود: «كسي كه به تمام ائمه اقرار كند؛ ولي «مهدي» را انكار نمايد؛ همانند كسي است كه نسبت به همه انبيا اقرار نمايد، ولي محمد(صلياللهعليهوآله) را انكار نمايد.» از حضرت سؤال شد:اي فرزند رسول خدا! «مهدي» كدام يك از فرزندان توست؟ حضرت فرمودند: «پنجمين فرزند از اولاد هفتمين امام كاظم(عليهالسلام) است. او از شما غايب خواهد شد و بر شما جايز نيست نام او را بر زبان آوريد.»(6)
گروهي از شاخه اسماعيليه، بنام فرقه مباركيه هم محمدبن اسماعيل را مهدي و امام زنده غايب ميدانند.(7) وجه تسميه مباركيه اين است كه: مبارك، غلام اسماعيلبن جعفر بود(8) كه وي بعداً غلام خود را آزاد كرد.(9) بنابر قولي مبارك لقب محمدبن اسماعيل است(10)؛ بنابر قولي يكي از رهبران فعال اين گروه، مبارك(11) نام داشت؛ كه باعث شد اين فرقه بنام مباركيه شهرت يابند.
قرامطه، كه از گروه اسماعيليه ميباشند و در طول تاريخ بدناميهاي بسياري را براي شيعه به ارمغان آوردهاند؛ و هنوز هم رسوبات آن در ذهن بسياري از مخالفان شيعه مانده است؛ به گونهاي كه عقايد قرامطه را به شيعه نسبت ميدهند؛ از جمله اين ادعاي آنها كه محمدبن اسماعيل را مهدي موعود ميدانستند و عقيده داشتند كه وي زنده است و در بلاد روم زندگي ميكند.(12)
فرقه قرامطه در بحرين قدرت يافت و حتي تشكيل دولت دادند و به شدت با عباسيان مخالفت ميكردند. بنابه گفته نوبختي، مباركيه گفتند كه پس از جعفربن محمد(عليهالسلام) نوه او، محمدبن اسماعيل، كه مادرش كنيز بود، امام است؛ زيرا در روزگار جعفربن محمد، پسرش اسماعيل بدان كار نامزد بود و چون درگذشت، جعفر پسر او محمد را جانشين خود ساخت. امامت حق محمد است و جز او، ديگري شايسته آن نيست. پس از امام حسن و امام حسين، امامت از برادري به برادر ديگر نرسد و جز در فرزندان و بازماندگان امامان روا نباشد.(13)
قرامطه معناي قائم را كسي ميدانند كه با رسالت و شريعت جديدي مبعوث ميشود؛ كه شريعت محمد(صلياللهعليهوآله) را منسوخ ميكند. البته اين فرقه سياسي بودند، نه مذهبي و به دنبال اهداف خاص و منافع خود بودند.
طرفداران ابوالخطاب (درگذشت 138 هـ) قائل به الوهيت امام صادق(عليهالسلام) بودند و ابوالخطاب را پيامبر و فرستاده امام صادق(عليهالسلام) ميدانستند؛ حتي برخي ابوالخطاب را قائم دانستند و گفتند وي نمرده است؛ كه معروف به «خطابيه» شدند. گروهي از پيروان ابوالخطاب، پس از مرگ اسماعيل، فرزندش محمد را امام دانستند و در هواداري وي و فرزندانش استوار ماندند.(14)
البته تمام اين گروهها از طرف امام صادق(عليهالسلام) مورد طرد و انكار قرار گرفتند، مطلبي كه دلالت كند خود محمدبن اسماعيل ادعاي امامت و مهدويت داشته باشد، يافت نشد.
چون اين دوره طرح مسأله مهدويت، نويد برپايي حكومت عدل و داد و جايگزيني آن با حاكميت فاسد و ستمگر عباسيان و حكومتهاي خشن و بيدادگر تابع آنان بود، قشرهاي محروم شهرها و روستاها را متوجه داعيان اسماعيل ميساخت. آنان مردم را به سوي امامان مستور، كه در نهان ميزيستند، فرا ميخواندند.
1. نجم الثاقب، نوري، ص 215، تاريخ شيعه و فرقههاي اسلام، مشكور، ص 128.
2. همان، ص 101.
3. تاريخ الرسل و الملوك، محمدبن جرير طبري، ج 3، ص 154.
4. تاريخ جهانگشا، عطاملك جويني، تصحيح قزويني، ج 3، ص 145، هلند، 1937.
5. الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه: محمدباقر ساعدي خراساني، ص 554-553، تصحيح: محمدباقر بهبودي، انتشارات اسلاميه، تهران، 1364 ش.
6. كمالالدين و تمام النعمة، صدوق، ج 1، ص 333، ح 1.
7. نجم الثاقب، نوري، ص 215 و المهدية في الاسلام، سعد محمد حسن، ص 170.
8. تاريخ شيعه و فرقههاي اسلام، مشكور، ص 195.
9. همان، ص 233.
10. تاريخ عقايد اسماعيليه، دكتر فرهاد دفتري، ص 115، ترجمه: فريدون بدرهاي.
11. تاريخ شيعه و فرقههاي اسلام، مشكور، ص 199.
12. احياي فرهنگ در عهد آلبويه، جوئل. ل. كرمر، ص 104 و ص 113 (پاورقي)، انتشارات مركز نشر دانشگاهي، چاپ اول، 1375.
13. فرق الشيعه، نوبختي، ص 102.
14. همان، ص 105-104.
منبع:
محمدرضا نصورى، مجله انتظار،

كتاب «الكافي» يكى از مهمترين و معتبرترين كتب حديثى شيعه و ماندگارترين اثر ثقةالاسلام كلينى است. وي اين كتاب را در مدت بيست سال تصنيف كرده است. علامه مامقانى مىنويسد: همانند كافى در اسلام نگاشته نشده و گفته مىشود اين كتاب بر امام زمان عليهالسلام عرضه شده و آن حضرت آن را پسنديده و فرموده است: «اين كتاب براى شيعيان ما كافى است» (1)
اين كتاب از سه بخش جداگانه تشكيل شده است:
مؤلف گرانقدر در بخش اول كتاب، طى هشت عنوان (فصل) به تبيين اصول اعتقادى شيعه و برخى مطالب ديگر كه با مسائل اعتقادى ارتباط دارد، پرداخته است.
وى هر عنوان را به ابواب مختلفى تقسيم كرده و در هر باب روايات متعددى را نقل كرده است. برخى از اين عنوانها بيش از دويست باب دارند. البته تعداد ذكر شده در هر باب بسيار متغير است؛ گاه در يك باب، تنها يك روايت ذكر شده، در حالى كه در بعضى ابواب، دهها روايت آمده است.
عناوين اصلى كتاب و برخى ويژگىها
1. عنوان العقل و الجهل كه تنها يك باب دارد، مشتمل بر 34 روايت است. توصيههاى امام كاظم (ع)به هشام، در اين كتاب آمده است.
2. عنوان فضل العلم داراى ابواب پرشمارى است كه مباحث برخى از آنها عبارتاند از: «وجوب دانشپژوهى»، «آنان كه از راه دانش نان مىخورند»، «صفت علم»، «فضيلتِ دانش و دانشوران»،«نگارش و فضيلت آن»، «صفت عالم»، «تقليد»، «حق عالم»، بدعت و رأى و قياس» «نهى از سخن بدون دانش»، «وجود همه نيازمندىهاى مردم در قرآن و سنت».
3. عنوان التوحيد نيز به موضوعاتى چون: «حدوث عالم و پديد آورند? آن»، « پايينترين درجات شناخت خدا»،« نهى از سخن گفتن در كيفيت او»،« باطل كردن نظري? ديدن خدا»،« صفات ذات خدا»،« اراده و ديگر صفات فعل خدا»،« معانى اسماء الهى»،« مشيّت و اراده»،« سعادت و شقاوت»،«جبر و قدر و امر بين الامرين» پرداخته شده است.
4. عنوان الحجة كه پس از ايمان و كفر، گستردهترين بخش كتاب اصول كافى است، روايات زيادى در بيش از يكصد و سى باب، نقل شده است.
5. عنوان الايمان و الكفر، گستردهترين بخش اصول كافى و مشتمل بر بيش از دويست باب است. مباحث اصلى اين كتاب عبارتاند از: «خلقت مؤمن و كافر»، «معنى اسلام و ايمان»،« صفات مؤمن و حقايق ايمان»،« اصول و فروع كفر»، «گناهان و آثار،درجات و انواع آنها»و«انواع کفر».
6. عنوان الدعاء در دو بخش تنظيم شده است:قسم اول در بيان فضيلت دعا و آداب آن است. در اين بخش، ابتدا به «آثار دعا»،« تغيير قضاى الهى به وسيله دعا»، «شفاى همه دردها» و استجابت آن پرداخته شده، سپس آداب دعا همانند: «تقدّم در دعا»، «رو به قبله نشستن و ياد خدا در هنگام دعا»، «دعاى پنهان»، «اوقات مناسب دعا» و «اجتماع افراد در دعا» تبيين شده است.در بخش دوم، متن برخى ادعيه و اذكار كوتاه كه به صورت مطلق يا ويژ? برخى از حالات است، گردآورى شده است. نظير:دعا هنگام بيدار شدن و خروج از منزل، به دنبال نمازها، هنگام بيمارىها، ويا هنگام قرائت قرآن.
7. عنوان فضل القرآن در چهارده باب، فضيلت حاملان قرآن، و نيز فضيلت تعلّم، حفظ ، قرائت و ترتيل آن را تبيين كرده است. همچنين مقدار فضيلت خواندن قرآن در هر روز نيز در اين کتاب معيّن شده است.
8. عنوان العشرة، لزوم معاشرت، معاشرت نيك، معاشران خوب و بد و نيز برخى از آداب و وظايف معاشرت و روابط اجتماعى نظير: سلام گفتن به يكديگر، احترام بزرگسالان، احترام كريمان، رعايت امانت در جلسات، حق همسايه، حقّ همسر، نامهنگارى و... بررسى شده است.
بخش دوم «فروع الكافي» نام دارد دربردارند? روايات مربوط به مسائل فقهى است. برخي عناوين موجود:
1. كتاب الطهارة، 2. كتاب الصلاة، 3. كتاب الزكاة والصدقه، 4. كتاب الصيام، 5. كتاب الحج، 6. كتاب الجهاد، و ...
فروع كافى بزرگترين بخش كتاب كافى به حساب مىآيد.
در سومين بخش از كتاب كافى كه به نام «روضه» شهرت دارد، روايات مربوط به موضوعات مختلف و متنوع، بدون هيچ ترتيب و نظم خاصى گردآورى شده است. براى نمونه، به برخى از موضوعات آن اشاره مىشود:
1. تأويل و تفسير برخى آيات قرآن مجيد
2. توصيهها و اندرزهاى ائمه عليهم السلام
3. رؤيا و انواع آن
4. دردها و درمانها
5. كيفيت آفرينش جهان هستى و برخى از پديدههاى آن
6. تاريخ بعضى از پيامبران بزرگ
7. فضيلت شيعه و وظايف آن
8. برخى مسائل تاريخ صدر اسلام و زمان خلافت اميرمؤمنان
9. مهدى عليه السلام و صفات او و نيز اصحاب و ويژگىهاى زمان حضور او
10. تاريخ زندگى برخى اصحاب و اشخاص، نظير ابوذر،سلمان، جعفر بن ابى طالب.
پي نوشت:
1- تنقيح المقال، ج 3، ص 202
مدني بجستاني، سيد محمود، كتاب فرهنگ کتب حديثي شيعه.